تبليغاتX
هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) :: پایگاه فرهنگی هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) دولت آبادیهای مقیم اراک
هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع)
پایگاه فرهنگی هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) دولت آبادیهای مقیم اراک
تاریخ کربلا(24) 

داستان ايلچي پادشاه روم در مجلس يزيد:

در مجلس يزيد از امام سجاد(ع) نقل شده است، وقتي سر امام را براي يزيد(ل) آوردند مجلس ميخواري را برقرار مي كرد و سر مقدس را مي آورد و پيش خود مي گذاشت و بر او مي مي ريخت و خودش مي خورد. يك روز ايلچي كه از اشراف روم بود و در مجلس يزيد حضور داشت پرسيد: اي پادشاه عرب، اين سر كيست؟ يزيد گفت: تو را با اين سرچه كار؟ ايلچي گفت: زمانيكه من نزد پادشاه خودم برگردم هر چه كه ديدم از من مي پرسد، لذا دوست دارم نام صاحبش را بدانم تا در شادي تو شريك باشم. يزيد گفت: اين سر حسين بن علي (ع) است. آن  نصراني گفت: واي بر تو، دين من بهتر از دين توست پدرم از نوادگان داود (ع) است و ميان من و او پدران بسياري است و با اين واسطه مرا بزرگ مي شمارند و از خاك پايم براي تبرك مي برند ولي شما پسر پيغمبر خود را مي كشيد. اين چطور ديني است؟
    يزيد گفت: اين نصراني را بكشيد تا مرا در كشورش رسوا نكند. چون نصراني چنين ديد، گفت: مي خواهيد مرا بكشيد، حالا كه اينطور است بدان كه من ديشب پيغمبر شما را در خواب ديدم و به من گفت اي نصراني، تو از اهل بهشتي اكنون مي گويم اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول لله و .... سپس برخاست و سر حسين(ع) را به سينه چسباند و او را مي بوسيد تا اينكه او را كشتند.
    سيد مرتضي فرموده اند سر حسين (ع) را به كربلا برگرداندند و به تن شريفش وصل نمودند، البته اقوال بسيار است مثلا در قبرستان بقيع و يا در قبرستان باب القراديس در دمشق، ولي اقوال شيعه كه صحيح روايات است داريم كه يزيد تمام سرهاي شهدا را به امام سجاد(ع) داد و حضرت آنها را روز بيستم صفر به بدنها ملحق نمود و سپس با كاروان اسرا به سوي مدينه حركت كردند. 
    حرم امام حسين(ع) از شام به سوي مدينه در ملهوف ذكر شده است، وقتي حرم امام به عراق رسيدند به راهنماي خود گفتند ما را از راه كربلا ببر. هنگاميكه به قتلگاه شهدا رسيدند ديدند جابر عبدالله انصاري و جمعي از بني هاشم براي زيارت قبر حسين(ع) آمده اند، با گريه و زاري از هم ديدار كردند و ماتمي جگرسوز بر پا گرديد، زنان اطراف هم جمع شدند و چند روزي عزاداري برپا شد سپس از كربلا به سوي مدينه حركت نمودند.
  

مادر امام سجاد(ع) شهربانو دختر بزرگردشاه ايران بن شهريار بن كسري بود كه هنگام زايمان امام سجاد(ع) رحلت نمود .
    مادر حضرت علي اكبر(ع) ليلي دختر ابي مره بن مسعود ثقفي بود.
   مادر حضرت علي اصغر(ع) رباب دختر امرء القيس بن عدي كلبي است كه بعد از شهادت امام حسين(ع) يكسال بيشتر زندگي نكرد و حتي يكبار هم زير سايه نرفت يا ننشست تا اينكه رحلت نمود.
 

   در تاريخ شش نفر تا آخر عمرشان دائم الگريه بودند؛

 آدم از پشيماني مي نگريست، نوح براي گمراهي قومش،

يعقوب در فراق فرزندش يوسف، يحيي از ترس آتش جهنم،

 حضرت زهرا (س) در فراق مرگ حضرت رسول اكرم (ص)

و امام سجاد(ع).

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 17:30
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 17:8
تاریخ کربلا(23) 

در مقابل يزيد ( ل) :

امام سجاد(ع) فرمودند: در مسجد اموي دمشق در حضور يزيد (ل) در زنجير بودم به او گفتم به من اجازه دهيد سخن گويم. گفت: بگو، ولي ناهنجار نگو. حضرت فرمودند: من در خانداني هستم كه ناهنجار نگويم، بلكه مي خواهم بگويم كه اگر رسول الله (ص) مرا در زنجير مي ديد به نظرت چه حالي داشت و چه كار مي كرد؟ تمام مجلس گريه كردند همان لحظه يزيد دستور داد كه او را آزاد كنند. يزيد به امام گفت:در كربلا چه ديدي؟ امام سجاد (ع) فرمودند: خداوند قبل از خلقت آسمانها و زمين همه چيز را مقدر نموده بود. يزيد با مشاوران خود مشورت نمود و همگي به كشتن امام سجاد(ع) راي دادند. امام پنجم (امام محمد باقر(ع)) كه آنموقع چهار سال و اندي سن داشتند خداوند را ثنا و حمد كردند و فرمودند: اي يزيد، مشاورانت بر خلاف مشاوران فرعون راي دادند، وقتي درباره موسي(ع) و هارون با هم مشورت كردند، گفتند آنها را مهلت بدهيد ولي مشاوران تو راي دادند كه ما را بكشي و اين علتي دارد؟ يزيد گفت: علت چيست؟امام محمد باقر (ع)فرمودند:آنها همگي زنازادگان هستند زيرا پيغمبران و اولادشان را جز زنازادگان نكشند. يزيد هم سر به زير انداخت وبه امام سجاد(ع) گفت: واعجبا، بر پدرت كه نام علي را بر روي فرزندانش گذاشته است. امام سجاد(ع) فرمودند: پدرم، پدرش را دوست مي داشت لذا چند بار نام فرزندانش را علي ناميد.
    وقتي خانم زينب(س) ديد كه يزيد اينگونه به امام بي احترامي مي كند و با چوب خيزران عصاي خود به دندان مبارك امام حسين (ع) مي زند برخاست و خطبه خود را خواند؛
   
بعد از حمد خداوند و درود بر پيامبر(ص) و خاندانش فرمود: ثم كان عاقبه الذين اساوالسواي ان كذَّبوا بايات الله و كانو بهايستهزون (سوره روم،آيه دهم) ؛ سرانجام آنانكه بد كرداري كردند، اين شد كه به حق كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. سپس فرمود: اي يزيد، به گمانت اكنون كه راههاي زمين و آفاق آسمان را بر ما بستي و مانند اسيران ما را راندي، پيش خدا خوار شديم و تو گرامي شدي و براي اين است كه پيش خداوند منزلتي داري و بيني بالا گرفتي و با گوشه چشم نگاه مي كني و خرم و شادي كه دنيا به تو رو آورده و اكنون سلطنت ما براي تو مصفا گرديده، گفته هاي خداوند عزوجل را فراموش كردي كه فرموده است ولا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انَّما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين يعني آنانكه به راه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتي كه ما به آنها مي دهيم به حال آنها بهتر خواهد بود بلكه به آنها مهلت مي دهيم براي امتحان تا به ثروت و سركشي خود بيفزايند و آنان را عذابي دردناك خواهد بود. سپس فرمودند: اين رسم عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشاني و دختران رسول الله(ص) را اسيروار نگهداري؟ پرده از ما برگيري و ما را آشكارا نمايش مي دهي و  ما را از شهري به شهري مي بري؟ خودي و بيگانه در پي ديدار ما باشند؟ و از خود كسي را نداشته باشيم كه حمايتمان كند، چه اميدي به كسيكه جگر پارگان را درآورده و گوشتش از خون شهيدان روئيده، كسيكه از روي كبر و كينه به ما مي نگرد چگونه در كينه ورزي كوتاهي كند؟
    اي يزيد بر دندانهاي ابي عبدالله(ع) سيد جوانان اهل بهشت مي زني و با ريختن خون ذريه پيامبر(ص) و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب ريشه را كندي، بزودي به سرانجامي دچار خواهي شد كه آرزو مي كني اي كاش افليج و گنگ بودي و اين گفتار و كردار را نداشتي. بار خدايا، حق ما را بگير و بر كسي كه خون ما را ريخت و حاميان ما را كشت خشم كن. اي يزيد، به خدا پوست خود را دريدي و گوشت خود را بريدي و با بار سنگين خونريزي به محشر وارد خواهي شد و خدا حق آنها را بگيرد. سپس فرمود ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون (سوره ال عمران،آيه صد و شصت ونهم) يعني گمان مبريد آنانكه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.
    خانم بعد از قرائت اين آيه فرمود: اي يزيد، خدا را بس است كه حاكم بر تو و پيغمبر(ص) خصم تو  باشد، و جبرئيل (ع) پشتيبان او. به زودي پدرت كه براي تو سلطنت آراست و تو را به گردن مسلمانان سوار كرد، بداند كه ستمكاران چه بد جايي دارند.
    اگر چه پيشامدهاي ناگوار مرا به گفتگوي با تو كشانيد، من مقام تو را كوچك مي دانم و سرزنش تو را بزرگ مي شمارم ولي ديده ها اشكبار است و ستبرها آتش بار .... همينطور ادامه مي دهد سپس مي فرمايد: به خدا شكوه مي برم و بر او توكل مي كنم، هر دامي داري پهن كن، هر گامي داراي بردار و هر تلاشي داري بكن ولي به خدا نتواني ذكر ما را محو كني و نمي تواني ننگ اين حادثه را بشوئي. اي يزيد، رايت غلط است و روزگارت كوتاه و جمعيت تو متلاشي خواهد شد. روزي كه منادي جار كشد الا لعنه الله علي الظالمين حمد خدا كه براي اول ما سعادت با مغفرت و براي آخر ما شهادت را نصيب كرد با رحمت. حسبنا الله و نعم الوكيل.
   
اگر چه همه اين نطق خانم در برابر يزيد، امپراطور نصف دنياي اسلام، است ولي مهمتر از همه، قسمت آخر گفتار ايشان راجع به بقاء اسلام است؛ روش حق امامت، بر باد شدن دستگاه حكومت يزيد و متلاشي شدن اين كشور پهناور اموي كه در آن روز فرمانرواي نصف جهان بود (از مرزهاي چين تا اواسط آفريقا زير پرچم خود اداره مي كرد.)
    در كتاب مهوف اثر ابن شهر آشوب آمده است كه بعد از خطبه خانم زينب(س)، يزيد دستور داد منبري تهيه نمودند و خطيب آوردند تا از علي(ع) و حسين(ع) نكوهش كند؛ خطيب بالاي منبر رفت و حمد خدا نمود و بسيار از علي(ع) و حسين(ع) بد گفت و در مدح معاويه و يزيد طولاني سخنراني كرد تا اينكه امام سجاد(ع) بر او بانگ زد و فرمود: اي خطيب، واي بر تو كه رضاي خلق را به عذاب خالق خريدي، جايت دوزخ است سپس رو به يزيد كرد و گفت: اجازه مي دهي من هم سخني گويم كه پسند خدا باشد  و براي اين حضار موجب اجر گردد؟ يزيد قبول نكرد، مردم گفتند به او اجازه بده بالاي منبر رود شايد ما از او چيزي بشنويم.يزيد گفت: اگر بالاي منبر رود مرا و آل ابوسفيان را رسوا كند سپس به زير آيد، به او گفتند او بيمار است و قادر نمي باشد. يزيد گفت: او از خانداني است كه علم را از كودكي با شير مكيده اند به او اصرار كردند تا اينكه اجازه داد. (اين كرامت است كه خود يزيد در بين آن همه جمعيت و سفيران خارجي اعتراف به علم امام نمايد.) امام سجاد(ع) فرمود:

اي مردم، منم پسر مكه، منم پسر زمزم و صفا و منم پسر آنكه حجرالاسود را به اطراف تكان داد، منم پسر بهترين طواف و سعي كنندگان ، منم پسر كسيكه تا مسجدالاقصي او را شبانه بردند ، منم پسر.... منم پسر آنكه به او وحي شد. انا ابن الحسين (ع) القتيل بكربلا، انا ابن علي المرتضي انا ابن محمدالمصطفي ان ابن فاطمه الزهرا (س) ، انا ابن سوره المنتهي، انا ابن شجره طوبي؛ منم پسر آنكه در خاك و خون غلطيدكه بر او نوحه گرند و منم پسر آنكه پرندگان هوا بر او شيون كنند. چون سخنش  به اينجا رسيد فرياد مردم به گريه بلند شد و يزيد ترسيد كه آشوب شود به موذن گفت براي نماز اذان بگو. موذن برخاست و گفت: الله اكبر، الله اكبر. امام فرمود: آري، الله اكبر و اعلي واجلّ و اكرم مما اخاف واحذر. وچون گفت: اشهدان لا اله الا الله. امام فرمود: آري، من هم با  هو شاهد، شهادت دهم و بر هو منكري حمله برم كه لا الا غيره و لا رب سواه. و چون گفت: اشهد ان محمدرسول الله(ص)، عمامه خود را از سرش برداشت و به موذن گفت: تو را به همين محمد لحظه اي ساكت باش، سپس رو به يزيد كرد و فرمود: اي يزيد اين پيامبر جد من است يا جد تو؟ اگر بگويي جد تو است همه عالم مي دانند دروغ مي گويي و اگر بگوئي جد من است ، چرا از از روي ستم پدرم را كشتي و اهل بيتش را اسير كردي؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاك زد و گريست و گفت: بخدا در اين دنيا جز من كسي نيست كه جدش رسول خدا(ص) باشد، چرا اين مرد به ستم پدرم را كشت و ما را چون روميان اسير كرد. سپس فرمود: اي يزيد، ابتكار مي كني و مي گويي محمد رسول خدا(ص) است و رو به قبله مي ايستي؟ واي بر تو كه در روز قيامت، دشمن تو ، جدم و پدرم خواهند بود. سپس مردم بينشان همهمه شد و بيشتر مردم پراكنده گشتند. 
  

  آنگاه حضرت زينب(س) نزد يزيد رفت و خواست كه براي حسين(ع)

عزاداري كنند، يزيد اجازه داد و آنها را در دارالحجاره منزل داد و

هفت روز در آنجا مجلس سوگواري برپا نمودند و هر روز تعداد زنان

شامي در شركت در اين مجلس بيشتر مي شد. جمعيت بحدي رسيد

كه مردم شام قصد كردند بر خانه يزيد هجوم ببرند و او را بكشند كه

مروان حكم كه آنموقع در شام حضور داشت از اين توطئه مطلع شد و

 به يزيد گفت كه مصلحت نيست كه اهل بيت امام  حسين (ع) را در

شام نگهداري، آنها را به حجاز بفرست، يزيد هم وسائل سفر را آماده

كرد و آنها را به مدينه فرستاد.

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:59
تاریخ کربلا(22) 

ورود اهل بيت به شام:

روز اول صفر سر مبارك امام حسين(ع) را وارد دمشق نمودند روزي كه عيد بني اميه و روز ماتم شيعيان بود؛ اهل بيت اسير را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند تا شهر را زيور بستند و مردم شامي با دايره و طنبور شادي مي كردند.
    سيد بن طاووس مي گويد وقتي اسيران و سر مقدس حضرت را نزديك دمشق رسانيدند، ام كلثوم گفت: از تو درخواستي دارم شمر.شمرگفت: چه حاجتي داري؟ ام كلثوم فرمودند: اكنون به نزديك شهر دمشق رسيديم ما را از يك دروازه كم جمعيت وارد شهر كن تا مردم ما را كمتر به اين وضع ببينند (نه به آن جهت كه مردم آنها را اذيت و آزار برسانند، درد سنگين تر از اينهاست، نمي خواستند سر عريان اهل بيت را نامحرمان ببينند)سرهاي شهدا را از نزديك كجاوه ها دور كنند تا مردم سرگرم ديدن سرها شوند و حواسشان از ما پرت شود. اما شمر ملعون در جواب خانم دستور داد: نيزه هاي سر شهدا از ميان كجاوه رد شود و اسرا را از ميان تماشاچيان ببرند تا بيشتر در معرض ديد باشند و آنها را با اين وضع تا در مسجد جامع دمشق (مسجد اموي) يعني توقفگاه اسرا بردند.
    همانطوريكه عرض شد اسرا خيلي در فشارروحي و جسمي بودند، اسرا بر روي شتران بي حجاز بودند و زنجير به دست و گردن امام سجاد(ع) بود. سهل بن سعد مي گويد من قصد رفتن به خانه ام در بيت المقدس را داشتم وقتي به محيط شام رسيدم شهري را با نهرهاي جاري و درختان فراوان ديدم كه زينت كرده اند، بازارها را پرده آويزان كرده بودند و همگي مردمش شادند، زنان در حال دف زدن و آواز خواندن هستند و طبل مي كوبند با خود گفتم عيدهاي شاميان را مي شناسم ولي امروز عيد نيست. سپس جمعي را ديدم با هم گفتگو مي كنند به آنها گفتم: آيا شما در شام عيدي داريد كه من خبر ندارم؟ گفتند: اي پيرمرد، گويا غريبي؟ گفتم: من سهل بن سعدم و از اصحاب محمدم(ص). گفتند: اي سهل عجب است كه آسمان خون نمي بارد و زمين اهل خود را فرو نمي برد؟ گفتم: چرا؟ گفتند: واعجبا، سر حسين (ع) را از عراق براي يزيد به هديه مي برند و مردم شادي مي كنند. گفتم: واعجبا، سر حسين (ع) را مي برند و آنها خرسندند؟ از آنها پرسيدم از چه دري وارد مي شوند وآنها به يكي از درها اشاره نمودند كه باب ساعات نام داشت. سهل مي گويد مشغول گفتگو بوديم كه پرچمهايي پشت سر هم پيدا شدند. سواري آمد، نيزه اي در دست داشت و سري بر آن آويخته شده بود كه شبيه ترين مردم به پيامبر(ص) بود.
    پشت آن سوار زنان بر شتران بي حجاز و برهنه سوار بودند خودم را نزديك يكي از آنها كردم و پرسيدم: تو كيستي؟ فرمود: من سكينه دختر امام حسين(ع) هستم. عرض كردم: خانم، من سهل بن سعد يكي از ياران جدت پيامبر(ص) مي باشم، آيا فرمايشي داريد؟ فرمود: به حامل اين سر بگو كه آنرا جلو برد  تا مردم نامحرم به تماشاي سر مشغول شوند و به حريم ما نگاه نكنند. سهل مي گويد من خودم را به حامل سر رسانيدم و گفتم: آيا حاضري خواسته مرا برآورده كني و در مقابل آن چهارصد دينار طلا از من بگيري؟ گفت: چه خواسته اي داري؟ گفتم: سر را از ميان زنان جلوتر ببر. او پذيرفت و دينارها را گرفت.
    يكي از شيوخ شام در مسجد اموي به امام سجاد(ع) گفت: منت خدا را كه شما را كشت و آشوب را خاموش نمود و هر چه خواست به امام(ع) گفت، وقتي سخنش تمام شد امام سجاد(ع) فرمودند قرآن خوانده اي؟ گفت: آري.امام فرمودند: اين آيه را خوانده اي؟ قال لاسئلكم عليه اجراً الاالموده في القربي (سوره شوري، آيه بيست و سوم)؛ بگو من از شما مزدي نخواهم بجز دوستي خويشانم؟ شيخ گفت: آري، خوانده ام. امام فرمودند: آن خويشان، ما هستيم. سپس فرمودند اين آيه را خوانده اي؟ و آت ذالقربي حقه (سوره اسرا، آيه بيست و ششم)؛به ذالقربي حقشان را ادا كن.شيخ پاسخ داد: آري، خوانده ام.امام فرمودند: ما همانهائيم. سپس امام فرمودند: آيا نخواندي انما يزيدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً (سوره احزاب،آيه سي وسوم). آن مرد شامي، دو دست به آسمان برداشت و گفت: بار خدايا، من از دشمنان آل محمد و كشندگان آنان به تو بيزاري جستم، من هميشه قرآن خواندم و تا امروز اين نكته را دريافت نكرده بودم.

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:53
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:49
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:48
تاریخ کربلا(21) 

حرکت کاروان اسرا از کوفه به شام :

ابن زياد سرهاي شهداي كربلا را به زحربن قيس سپرد و راهي شام نمود، همراه او ابوبرده بن عون ازدي، طارق بن اي ظبيان و جمعي از اهل كوفه را روانه كرد تا اسرا را به شام ببرند.
    ابن زياد پس از فرستادن سر حسين(ع) ، اسراء را با شمرذي الجوشن و مخفر بن ثعلبه عائذي به شام فرستاد و به دست و پا و گردن مبارك امام سجاد(ع) زنجير انداخت.

جريان راهب دير:
حاملان سرهاي شهدا در اولين منزل جهت استراحت بار انداختند، با سر مقدس به بازي و تفريح مشغول شدند و مقداري از شب را به عيش و نوش گذراندند، به ناگاه دستي از ديوار بيرون آمد و با قلمي آهنين اين شعر را با خون نوشت :
                  اتر حو امه قلت حسناً               شفاعه جدّه يوم الحساب
آيا گروهي كه امام حسين (ع) را كشتند در روز قيامت اميد شفاعت جدش را دارند؟

    حاملان سرها بسيار ترسيدند، برخي از آنها برخاستند تا آن دست و قلم را بگيرند كه ناگهان ناپديد گشت، وقتي برگشتند دوباره آن دست با همان و همان جوهر خون آشكار شد و اين شعر را نوشت:
               فلا و الله ليس لهم شفيع            و هم يوم القيامه في العذاب

بخدا سوگند شفاعت كننده اي براي آنها نخواهد بود و آنها روز قيامت در عذاب خواهند بود

    دوباره عده اي خواستند آن دست را بگيرند كه باز ناپديد شد، براي بار سوم كه برگشتند آن دست با همان شرايط اين شعر را نوشت:

     و قد قتلو الحسين بحكم جور          و خالف خلفهم حكم الكتاب
امام حسين (ع) را از روي ظلم و ستم شهيد كردند و با اين كارشان مخالف قرآن عمل نمودند.
    حاملان سر، از غذا خوردن پشيمان شدند و با ترس بسيار آن شب را نخوابيدند، در نيمه شب صدايي به گوش راهب دير رسيد كه در آنجا زندگي مي كرد.راهب خوب گوش داد: ذكر تسبيح الهي را شنيد راهب برخاست و از پنجره ديد، سر خود را بيرون كرد متوجه شد از نيزه اي كه كنار ديوار دير گذاشته اند نوري عظيم به سوي آسمان افراشته شده و فرشتگان از آسمان گروه گروه فرود مي آيند و مي گويند: السلام عليك يا بن رسول الله ... السلام عليك يا ابا عبدالله (ع). راهب از ديدن اين حالات متعجب شد و ترس او را فرا گرفت. از صومعه خارج شد و ميان ياران ابن زياد رفت و پرسيد: بزرگ شما كيست؟ گفتند: خولي. به نزد خولي رفت و پرسيد: اين سر كيست؟ گفت: سر مرد خارجي است (نعوذبالله) كه در سرزمين عراق خروج كرد و ابن زياد او را كشت.راهب گفت: نامش چيست؟خولي جواب داد: حسين بن علي بن ابيطالب(ع).باز پرسيد: نام مادرش چيست؟ خولي گفت: فاطمه بنت محمد مصطفي (ص)؟ راهب با تعجب پرسيد: همان محمدي كه پيغمبر(ص) خودتان است؟ وخولي گفت: آري. راهب فرياد مي زد كه هلاكتان باد بخاطر كاري كه كرديد.از آنها خواهش كرد سر مبارك حسين(ع) را تا صبح نزد او بگذارند. خولي گفت: نمي توانيم بدهيم تا نزد يزيد بن معاويه ببريم و از او جايزه بگيريم. راهب گفت: جايزه تو چقدر است؟
    خولي پاسخ داد:ده هزار درهم. راهب گفت كه من ده هزار درهم به تو مي دهم. خولي هم پذيرفت، درهم را گرفت و سر مطهر را به راهب سپرد . سر مطهر را به مشك  خوشبو نمود و آنرا روي سجاده اش گذاشت و تمام شب را گريه كرد. وقتي صبح شد به سر منور عرض كرد: اي سر من، با من جز خويشتن، چيزي ندارم ولي شهادت مي دهم كه معبودي جز خدا نيست، جد تو محمد (ص) پيامبر خداست و گواهي مي دهم كه من غلام و بنده تو هستم و عرض كرد اي اباعبدالله(ع) بخدا سوگند، بر من سخت است كه در كربلا نبودم و جان خود را فداي تو نكردم. اي ابا عبدالله(ع)، هنگاميكه جدت را ديدار مي كني گواهي ده كه من شهادتين گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم. آنگاه گفت: اشهدان لا اله ... صبح  سر را به آنها تحويل داد، پس از اين ديدار از صومعه خارج وخود را خدمتكار اهل بيت كرد.
    ابن هشام مي گويد: وقتي سر را از راهب گرفتند، به راه افتادند تا نزديك دمشق رسيدند به يكديگر گفتند بيائيد اين درهمها را ميان خود تقسيم كنيم تا يزيد از آنها خبردار نشود، كيسه هاي درهم را باز كردند و ديدند سفال شده است. بر روي آن نوشته شده است فلا حسبن الله غافلا عما يعلم الظالمون (سوره ابراهيم ،آيه چهل و دوم)؛گمان مبريد خدا از آنچه ستمكاران انجام مي دهند غافل است. بر روي ديگري نوشته بود و سيعلم الذين ظلمو اي منقلب ينقلبون ( و به زودي ستمكاران بدانند چه سرانجامي دارند) حاملان سر، سفالها را در نهري ريختند. خولي گفت: اين راز را پوشيده نگهداريد و با خود گفت: انا لله و انا اليه راجعون، حذرالدنيا و الاخره.
    تاريخ حوادث ميان راه شام را مشخص نكرده است كه حاملان سرها چند منزل، استراحت كردند وچه بر آنها گذشت؟ ابن شهر آشوب مي گويد يكي از كرامات امام زيارتگاههايي است كه از سر ايشان به جاي مانده است؛ دركربلا و در شهرهاي عسقلان، موصل، نصيبين، حماه، حمص، دمشق و ديگر مكانها مي باشد (يعني اينكه وجود سر مقدس امام در اين مكان ها ، زيارتگاههاي معروف دارد، براي  نمونه وقتي خواستند به شهر موصل روند شخصي را به نزد حاكم شهر موصل فرستاند كه توشه و آذوقه براي آنها فراهم كند و شهر را آذين كنند، اهل موصل گفتند هر چه مي خواهيد براي شما فراهم مي كنيم ولي از آنها درخواست كردند كه به شهر نيايند، بيرون شهر منزل كنند و از همانجا بروند، آنها در يك فرسخي شهر منزل كردند و سر شريف را روي سنگي نهاند،از آن سر مقدس قطره خوني بر آن سنگ چكيد و مانند چشمه اي از آن خون مي جوشيد.)
    مردم هنگام محرم اطراف آن جمع مي شدند و مراسم عزاداري برپا مي كردند و اين مراسم تا زمان عبدالملك بن مروان حكم به جا بود و او دستور داد آن سنگ را از آنجا به جاي ديگري ببرند لذا اثر آن محو شد البته در جاي سنگ گنبدي ساختند و آن را  ناميدند.
    حاملان سر نزديك هر شهري از كربلا (از كوفه تا دمشق) مي رسيدند جرأت نداشند كه وارد شوند، مي ترسيدند قبائل عرب بر آنها بشورند و سر را از آنها بگيرند لذا از بيراهه مي رفتند و فقط براي آذوقه شخصي را مي فرستاند و مي گفتند اين سر يك خارجي است.

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:40
بدون شرح 
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:35
تاریخ کربلا(20) 

شهادت عبدالله بن عفيف ازلي:

 بعد از اين جريانات ابن زياد در مسجد كوفه بالاي منبر رفت و پس از حمد و ثناي خداوند گفت: ستايش خداي را كه حق و حق جويان را غلبه داد و امير يزيدبن معاويه را پيروز نمود و كذاب بن كذاب را كشت، در همين جا عبدالله بن عفيف يكي از زهاد و نيكان شيعه كه يك چشمش را در جمل و چشم ديگرش را در صفين از دست داده بود قيام كرد و فرمود: اي پسر مرجانه، كذاب بن كذاب تو هستي و پدرت و آنكه تو را والي كرده است.ابن زياد گفت:اين سخنگو كيست؟ عبدالله گفت: اي دشمن خدا، سخنگو من هستم. ذريه طاهره اي كه خداوند پليدي را از آنها برده كشتي و هنوز خود را مسلمان مي داني؟ اولاد مهاجر و انصار كجايند كه از يزيد بن معاويه (لعين بن العين) انتقام كشند؟ خشم ابن زياد افزوده شد و گفت: او را نزد من بياوريد. سربازان ابن زياد از اطراف به سوي او دويدند ،عموزاده هاي عبدالله بن عفيف او را فراري دادند و او را به خانه اش رساندند. ابن زياد گفت: برويد اين كور را كه خداوند نور از دلش برده نزد من بياوريد. به منزل او رفتند قبايل از او مطلع شدند و جمع شدند تا از او دفاع كنند، خبر به ابن زياد رسيد و لشگري را به سرداري محمدبن اشعث به جنگ آنها فرستاد، نبرد سختي گرفت و عده اي كشته شدند و ياران ابن زياد خود را به خانه عبدالله بن عفيف رسانيدند و در خانه را شكستند، دختر عبدالله فرياد زد كه عبدالله فرمود: نترس، شمشير مرا بده تا از خودمان دفاع كنيم،تو فقط بگو از كدام طرف حمله مي كنند، دخترش گفت: از هر طرف حمله مي كنند! تا اينكه او را محاصره كردند و نزد ابن زياد بردند،ابن زياد به او گفت: خدا را شكر تو را رسوا كرد!
  

  عبدالله گفت: به والله قسم، اگر ديده ام باز بود به من دسترسي

 نمي يافتيد. و الحمدلله ٬من از خداوند در خواست كرده بودم كه

 شهادت را روزي من كند، پيش از آنكه مادرت تو را بزايد، از

خداوند خواسته بودم به دست بدترين خلق خدا كشته شوم،

چون چشمانم كور شد نا اميد گشتم و اكنون بحمدالله خداوند

 روزي شهادت را نصيبم كرد. ابن زياد دستور داد: گردنش را بزنيد.

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:30
بدون شرح 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 16:2
تاریخ کربلا(19) 

ورود اهل بيت به كوفه:

 راوي مي گويد امام سجاد(ع) را بر شتري لاغر و برهنه (بي حجاز) سوار كرده بودند و ديده بانان در پشت سر ايشان و اطراف اسرا حلقه وار با نيزه هاي كشيده مراقب بودند و اگر از هر كدام از اسرا اشكي سرازير مي شد سرش را با نيزه مي كوفتند، خون از پاهاي امام سجاد(ع) جاري بود. همينطور روايت شده است سواري كه سر حضرت عباس(ع) را به گردن اسبش آويخته بود از زيباترين مردم بوده است كه رويش مثل قيري سياه شد و خودش مي گويد هر شب دو مامور مرا در آتش مي اندازند. وي به بدترين حالت مرد.
    ابن سعد اسيران را آورد، چون نزديك كوفه رسيدند مردم كوفه به تماشاي آنها جمع شدند. اهل كوفه از وضع آنها شيون سر دادند امام سجاد (ع) فرمودند: براي ما شيون مي كنيد؟ پس چه كسي ما را كشت؟ امام حالش خيلي بد بود براي همين اولين بار خانم خطبه قرّاء خود را قرائت كرد