تبليغاتX
هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) :: پایگاه فرهنگی هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) دولت آبادیهای مقیم اراک
هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع)
پایگاه فرهنگی هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) دولت آبادیهای مقیم اراک
پیامبر 
رحلت جانسوز پيامبر گرامي اسلام (ص)، عصاره خلقت و رحمت و در عين حال اول مظلوم عالم و فرزند گرامي ايشان حضرت امام حسن مجتبي (ع)و شهادت امام رضا (ع)  بر همه پيروان صديق آن بزرگواران تسليت باد.

پيامبر در آغوش چه كسي جان را به جان آفرين تسليم كرد؟

 در آخرين لحظه زندگي رسول خدا چشم خود را باز كرد و فرمود: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در كنار بستر من بنشيند، همه فهميدند مقصودش علي (ع) است. علي (ع) در كنار بستر وي نشست، ولي احساس كرد كه پيامبر مي خواهد از بستر برخيزد. علي (ع ) پيامبر را از بستر بلند نمود و بر سينه خود تكيه داد، چيزي نگذشت كه علايم احتضار در وجود شريف او پديدار گشت. شخصي از ابن عباس پرسيد، پيامبر در آغوش چه كسي جان سپرد؟ ابن عباس گفت : پيامبر گرامي در حالي كه سر او در آغوش علي (ع) بود جان سپرد و علي و فضل بن عباس او را غسل دادند، در حالــــي كه جبرئيل و عده اي از ملايكه آنهــا را كمك مي كردند. امير مؤمنان در نهج البلاغه فرموده است: لقد قبض رسول الله و ان رأسه لعلي صدري  و لقد وليت غسله و الملائكه اعواني
    و روز رحلت آن حضرت ظهر روز دوشنبه 28 ماه صفر بود و نخستين كسي كه بر پيامبر نماز خواند امير مؤمنان علي (ع) بود و پيكر مطهر رسول اكرم (ص) به وسيله علي (ع) و چند نفر از نزديكان آن حضرت به خاك سپرده شد.

   کمالات انسانی

امام حسن (ع) در کمالات انسانی یادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی آنان را بر دوش خود سوار می کرد و می بوسید و می بویید.
از پیغمبر اکرم (ص) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع) می فرمود: این دو فرزند من، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند ( کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند ).
از خدا طلب بهشت می کرد و به او از آتش جهنم پناه می برد. چون وضو می ساخت و به نماز می ایستاد، بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت. در روایات است که امام حسن
 (ع) در زمان خودش عابد ترین و بی اعتنا ترین مردم به زیور دنیا بود. در سرشت و طینت امام حسن (ع) برترین نشانه های انسانیت وجود داشت .

 

 

 

حديث سلسلة الذهب

امام در حركتش از مدينه به خراسان به شهر نيشابور رسيد مردم زيادى به استقبال امام(ع) شتافتند و از امام درخواست كردند تا آنها را با حديثى از پدران خود خشنود سازد. امام(ع) فرمود: پدرم از پدرش و او نيز از پدرش...تا على(عليه السلام) و او از رسول خدا(ص) و رسول خدا(ص) نيز از خداوند متعال نقل فرمود كه:

لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي;

لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هركس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود:

بشرطها و انا من شروطها، به شرطهاى آن و من از جمله شرطهاى آن هستم.

مقصود امام(عليه السلام) از شرطها، اعتراف به اين واقعيت است كه حضرت رضا(ع) مانند پدرانشان از سوى خدا امام و حجت است و اطاعتش بر همه واجب است.

 

شرح فضایل امام حسن مجتبی (ع) از زبان رسول خدا و اثر شهادت امام حسن (ع) بر عالم و آدم

میگویند: یک روز رسول خدا(ص) نشسته بود.در این هنگام امام حسن(ع) وارد شد.پیامبر اکرم (ص) چون او را دید سخت گریست انگاه فرمود: ای پسرم!نزدیک بیا...پس او را پیش خود قرار داد بعد فرمود: حسن فرزند من وروشنی چشم من است.او فروغ قلب من و بزرگ جوانان بهشت است.او حجت خدا بر خلق است.امر او امر من وقول او قول من است.هرکس او را اطاعت کرده مرا اطاعت کرده و هر کس از او رو برگرداند از من رو برگردانده و مرا عصیان نموده است.

هر گاه من به این فرزندم می نگرم از آن ذلت ومحنتی که بر او وارد می شود یاد می کنم ونگران می شوم.او را به زهر ستم می کشند. در مصیبت او فرشتگان گریه میکنند و آسمان ها بر او می گریند.هر موجودی بر او می گرید حتی مرغان هوا و ماهیان دریا...

در روزی که همه ی چشمها کور می گردد چشمی که بر وی بگرید نابینا نمیشود...در روزی که همه دلها غمگین میشوندهر قلبی که بر او محزون گردد محزون نمی شود و در روزی که همه ی قدمها بر پل جهنم می لرزد هر کس او را در مقام او زیارت کند قدمش بر روی صراط نمی لغزد.

حسن (ع) مبین قران و نور یزدان بود

فروغ عشق ز رخساره اش درخشان بود

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 17:5
سفر خون 

 سفر  
                 خون

نـيـمـه شـب ، كـه امـام هـمـراه (نـافـع بـن هلال ) وضع ميدان نبرد را بررسى مى كند، جايگاه شهادتش را بهدقـّت ، پـيـشـگـويى و معيّن كرده ، و دست او را فشرده ، مى گويد:(ايـن ، هـمـانـجـاسـت ، ايـن هـمـانجاست ، به خدا قسم وعده اى تخلّفناپذير است ...)
سپس از (نافع ) مى پرسد:
(نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جان خود را به دربرى ؟...)
نافع به پاى امام مى افتد و مى گريد و با هيجان مى گويد:
(تا قطعه قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت ).
اضطرابى بر خيمه هاى امام ، حاكم است .
و... شبِ عـاشـوراست .
در سايه پيام امامت
روز عـاشـورا، حـسـين (ع ) سوار بر مركب خويش شده در ميدان ، بهسوى اردوى (عمرسعد) مى رود.
هـيـبـت و شـكـل و شـمـايـلى دارد، هـمـچـون جـدّشرسول الله .
در بـرابـر دشمن قرار مى گيرد، با صدايى رسا و بلند - آنسانكـه بيشتر آنان بشنوند - خطابه اى تاريخى و پرمحتوا ايراد مىكند، كه از جمله فرازهاى آن سخن بلند، چنين است :
(...مردم !
سـخـنـم را بـشـنـويد و در كشتنم مشتابيد تا شما را موعظه كنم بهآنچه حق شما بر گردن من است .
اگـر عـذرم را از آمـدن قـبـول كرده و سخنم را تصديق كرديد و بهانـصـاف رفتار نموديد، به سعادت خواهيد رسيد و گر نه ... بىانـدوه و مـهلت رفتار نماييد... همانا ولىّ من خدايى است كه قرآن رافرستاده و او پشتيبان صالحان است ...)
اينجا صداى شيون زنها بلند مى شود. امام عباس را مى فرستد تاآنـان را ساكت و آرام كند. سپس ، امام ، پس از حمد و ثناى خدا و درودبـر پـيـامـبران و فرشتگان و سخنانى پيرامون خلقت دنيا و مغرورشدن عدّه اى به آن ، از جمله مى فرمايد:
(پروردگار ما، خوب پروردگارى است .
ولى شـمـا، بـد بندگانى هستيد. به طاعت اقرار كرده و به محمد9ايمان آورديد، ولى به سوى اهل بيت و خاندانش و فرزندانش ، هجومآورده قصد كشتن آنان را داريد.
شـيـطان بر شما چيره شده و ياد خدا را از دلهاتان برده است . واىبر شما و بر خواسته شما...
(انا للّه و انا اليه راجعون )
(... اى مردم !
(به نسب من بنگريد... كه من كيستم ؟
آنـگـاه بـه نـفس خود برگشته و آن را نكوهش كنيد. بنگريد كه آيابر شما رواست كشتن و هتك حرمت من ؟
آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم ؟
آيا من پسر وصىّ پيامبر و پسر عموزاده او نيستم ؟...
آيا (حمزه سيد الشهدا) عموى پدر من نيست ؟
آيا (جعفر طيار) عموى من نيست ؟
آيا سخن پيامبر درباره من و برادرم را نشنيده ايد كه فرموده است :اين دو، سرور جوانان بهشتند؟
سخن من دروغ نيست
از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعيد خدرى بپرسيد،
از زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد،
آيا اينها كافى نيست كه از ريختن خون من دست نگهداريد؟...
آيا در اين شك داريد كه من پسر دختر پيامبرتان هستم ؟
به خدا سوگند، بين مشرق و مغرب ، جز من پسر پيغمبرى نيست !...
آيا به قصاص كدام خون يا كدام مال و جراحت ، مرا مى كشيد؟اء...)
زمين زير پايشان مى لرزد.
سخنان امام بر ايشان غير قابل انكار است . امّا...
آنگاه امام ، يكايك فرماندهان و افسران سپاه دشمن را، با نام ، صدامى كند و مى فرمايد:
(آيا برايم نامه ننوشتيد كه ميوه ها رسيده ... و زمينه مناسب است ولشكرى مجهّز برايت آماده است ؟...)
به دروغ ، و از روى بى حيايى مى گويند:
(ما ننوشته ايم ).
گـفت وگوى هايى ميان امام و بعضى انجام مى گيرد و با گستاخىتمام ، از امام مى خواهند كه تسليم شود و گردن به امر حكومت نهدتا آسيب و گزندى به حضرت نرسد.
امام ، در پاسخ ، با اشاره به حيله گريها و پيمان ، شكنيهاى آنانو يـاد از رفـتـار نـاجـوانـمـردانـه اى كـه بـا (مـسـلم بـنعقيل ) داشتند، مى فرمايد:
(...نـه بـه خدا، من هرگز، از روى ذلّت دست به آنان نخواهم داد وهـمـچـون بردگان فرار نخواهم كرد... من به خداى خود و شما پناهمى برم از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد...)
آنـگـاه كـلماتى ميان بعضى از ياران امام حـسـيـن و سران جبهه دشمن ،ردّ و بـدل مـى شـود و پـس از مـدّتـى ، بـازهـم ، امام ، دلسوزانه ودردمندانه به سخن آمده خطاب به آنان چنين مى فرمايد:
(...نـابـود بـاد جـمـعتان ، كه ما را به هنگام سرگردانى تان بهفرياد رسى خوانديد و ما شتابان به دادخواهى شما آمديم و اكنون، هـمـان شـمـشـيـرى را كـه به دستتان داديم ، به روى ما كشيديد وآتشى را كه ما به جان دشمنانمان افروختيم ، بر ما افكنديد...
آلت دست دشمن شديد تا بر سر دوست بكوبيد... دشمنانى كه نهعدالتى براى شما گستردند و نه آرمانى از شما برآوردند و ما رارهـا كـرديـد و هـمـچـون ملخ دريايى براى جنگ ، هجوم آورديد و چونپروانه گرد آمديد.
مرگ و نابودى بر شما باد! اى كنيزپرستان و از حزب راندگانو قرآن دورافكنان و حقپوشان و هواخواهان گناه و پُفهاى شيطان وقانون شكنان ... شما ميوه درختِ پيمان شكنى پدرانتان هستيد.
ناپاك ناپاكزاده (ابن زياد) مرا ميان دو چيز قرار داده : يكى شمشيرو شـهادت و ديگرى زندگى مذلت بار... امّا ما هرگز تن به ذلّتنمى دهيم .
ذلت از مـا بـه دور است و خدا و پيامبر و پاكزادان و آزادمردان ، اينرا بـر مـا روا نـمى شمرند ما هرگز اطاعت از ناكسان را بر (مرگشرافتمندانه ) ترجيح نمى دهيم ...)
آنـگـاه دسـت بـه سوى آسمان بلند كرده ، و آنان را نفرين مى كند،چرا كه آنان ،ائمه را تكذيب كردند و خوار شمردند. آيا اين مصيبت ،جانگدازتر نيست ؟!
آيا سوزناك تر از زخم شمشير و ضربت نيزه ، زخم زبان دشمن وجهالت و تيره روزى و گمراهى و ضلالت مردم نيست ؟!
چرا... چرا...
راستى كه حـسـيـن عزيز، چه دردهايى داشته است ...
خطابه قاطع و استوار و دردمندانه امام ، انفجارى از اندوه درونى وافسوس متراكم اوست ، نسبت به سرنوشت اسلام و وضع مسلمين .
ولى ... حـسـيـن (ع ) كشته مى شود، تا اسلام زنده شود.
(حرّ)، وجدانى كه بيدار مى شود
امواج حقيقت ، وقتى پخش مى شود، جانهاى آماده و انديشه هاى مستعد ودلهاى لايق ، آن را مى گيرد.
جـهـان ، سـراسـر امـواج حـق است ، ولى گيرنده بايد قوى و سالمباشد.
سـخـنـان امام (كه در قسمت پيش نقل شد) وجدان خفته (حرّ) را بيدارمى كند و زمينه (حريّت ) او را فراهم مى سازد.
طوفانى از بيدارى ، درياى دلش را به موج مى نشاند...
- آيا به حـسـيـن ، بپيوندم و زندگى و موقعيّت و منصب خويش را فداكـنم ؟! من كه فرمانده مقرّب سلطه حاكمم ،... من كه مورد اعتماد آنانو امير لشكرم ...
يـا اينكه با امام ، بجنگم ؟... بى شك ، عذاب هميشگى در اين نهفتهاست . جبهه حـسـيـن حق و عدل و داد و جهاد و جاودانگى است .
جنگ نزديك است .
اگر بماند، بى شك بايد در صف قاتلان امام قرار گرفته ، دستبـه خـون پـاكـان بـيـالايد، حرّ، در آستانه اين (تولّد مجدّد) و درانديشه انتخاب راهى است كه مى بايست تنها بپيمايد.
(انتخاب )،... اين دشوارترين لحظه اى كه بر انسان مى گذرد.

منبع این پست(مجله الکترونیکی سیدالشهدا شماره 47)


 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:36
امام موسی بن جعفر علیه السلام ـ عبد صالح خدا 

 

ولادت با سعادت هفتمین اختر تابناک امامت ، باب الحوائج امام موسی کاظم(ع) به شما دوستان عزیز و محبّان آن حضرت مبارکباد.

 

ولادت امام موسی کاظم (ع)

 

هفتمین ستاره درخشان برج امامت و نهمین در گرانمایه عترت و عصمت در دودمان پاک و رفیع امام صادق(علیه السلام) در روز یک شنبه هفتم ماه صفر128 هجری در «ابواء» آرامگاه مادر بزرگش «آمنه» هنگام مراجعت از سفر حج امام صادق(علیه السلام) دیده به جهان گشود و در بغداد ششم رجب سال183 هجری در سن پنجاه و پنج سالگی در زندان سندی بن شاهک رحلت فرمود.1

 

تولد او در حالی که حکومت اموی آخرین لحظه های خود را می گذراند نوید تازه ای به جهان علم و معنویت بخشید و نور امید و سعادت را در دلها روشن ساخت. مادرش بانو «حمیده» اندلسی است که در فضیلت و تقوا و شایستگی و لیاقت کم نظیر بود.

 

این بانوی بزرگوار در خانه با نهایت بزرگواری رفتار می کرد و در نزد همه بانوان علویه مورد توجه و احترام بود. همان طور که امام صادق(علیه السلام) نیز توجه خاصی به آن بزرگوار داشت زیرا که در این بانو عقل و کمال فراوان و ایمان استوار می دید.

 

امام صادق(علیه السلام) او را از علوم خود به حدی بهره مند ساخت که از نظر دانش، پرهیزگاری و ایمان بر همه زنان عصر خود پیشی گرفت و امام از او خواستند تا زنان مسلمان را فقه و احکام شرعی بیاموزد.2

 

ابوالحسن موسی بن جعفر مشهور به عبد صالح، امام پس از حضرت صادق(علیه السلام) است که همه صفات فضل و کمال را داشته و پدرش او را به عنوان امام پس از خود برگزیده و به مقام ولایت و خلافت وی تصریح فرموده است.

 

یعقوب سراج نقل می کند خدمت حضرت صادق(علیه السلام) شرفیاب شده بودم آن حضرت کنار گهواره حضرت ابوالحسن موسی(علیه السلام) ایستاده و مدتی با کودک صحبت کرد. من نشستم تا حضرت فارغ شده آنگاه با احترام از جا برخاستم. به من فرمود: نزدیک مولای خود بیا و بر او سلام کن. من بر حسب امر امام نزدیک رفته عرض سلام کردم. کودک سلام مرا به زبان فصیح پاسخ داد و فرمود به خانه برو و نام دخترت را که دیروز نامگذاری کرده ای تغییر بده زیرا آن نامی است که خدا دوست ندارد. آری چنان بود دختری داشتم و او را حمیرا نامیده بودم.

 

حضرت صادق(علیه السلام) فرمودند: فرمان فرزندم را بکار بند که نجات در آن است.3

 

(در ضمن روایت علاوه بر تصریح امامت موسی بن جعفر از طرف پدر بزرگوارش می توان پی به علم لدنی امام نیز برد.)

 

این مولود مسعود تحت تربیتها و مرقبتهای خاص پدر و با نوازش ها و مهربانی های مادر مراحل کمال را پیمود و مدت بیست سال از دوران زندگی پدرعالی مقام خود را دریافت و از محضر پرفیضش بهره ها جست.

 

او هر روز شاهد ازدحام دانشجویان و طالبان علم و کمال بود که از هر سوی شهر و از هر نقطه سرزمین وسیع اسلامی عازم درک محضر امام صادق (علیه السلام) بودند و می خواستند از علوم و دانش های او بهره ور شوند و خود را برای قبول مسئولیت خطیر و سنگین الهی آماده تر سازند.4

 

القاب آن بزرگوار که دلیلی بر شخصیت و عظمت اوست به این ترتیب می باشد:

صابر، زاهد، عبدصالح، سید، وفی، امین، کاظم، عالم، زین المجتهدین و باب الحوائج که از همه لقبهای آن  بزرگوار مشهور تر و معروف تر است.

 

امام موسی بن جعفر(علیه السلام) همان طور که در زمان حیات خود فریاد رس و پناه همه مسلمانان بود همچنین پس از وفاتش دژ استواری برای پناهندگان است. زیرا که خداوند این مقام را به او مرحمت کرده است.5

 

 

درباره ء ویژگیهای علمی امام موسی کاظم (ع) و عبادت و تقوای آن امام در ادامه مطلب نکات جالبی را می توانید ببینید.

 

 


  پي نوشت ها:

 

1- رک: الارشاد، باب15 تألیف: شیخ مفید

2- تحلیلی از زندگانی امام کاظم(علیه السلام)، تألیف: باقر شریف قرشی

3- الارشاد، باب15، تألیف: شیخ مفید

4- دور نمایی از زندگانی موسی بن جعفر(علیه السلام)، تألیف: عقیقی بخشایی

5-  تحلیلی از زندگانی امام کاظم(علیه السلام)، تألیف: باقر شریف قرشی

 

با تشکر و سپاس فراوان از دوستان خوبمان در وبلاگ اولین سایت تخصصی امام حسین (ع)

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 12:0
منبع پست قبلی(مروري بر افشاگريهاي امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام) 
 

با سلام

 

خدمت خانم محترمی که منبع مطلب قبلی رو خواسته بودند ضمن تشکر از ظرافت ، تیز بینی

و دقتشون باید عرض کنم که این مطلب بر گرفته از مجله الکترونیکی««حسینیه سیدالشهدا(ع)»» 

بوده که لینک اون رو هم قرار داده ام.

 

از دوستان خوبمون در مجله الکترونیکی««حسینیه سیدالشهدا(ع)»»  که با تلاشی ستودنی خود

این کار زیبا رو انجام میدهند هم تشکر و سپاسگزاری میکنیم و امید آن داریم که مورد لطف و عنایت

حضرت قائم(عج) قرار بگیرن و همیشه موفق و سرافراز به انجام اینگونه زحمات و خدمات مشغول

باشند(انشاءالله).

 

مجله الکترونیکی««حسینیه سیدالشهدا(ع)»» شماره ۲۵ که در مورد (مروري بر افشاگريهاي

 امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام)توضیح داده است.

 

 تمام 40 شماره مجله الکترونیکی ««حسینیه سیدالشهداء(ع)»»

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 18:37
مروري بر افشاگريهاي امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام 

مروري بر افشاگريهاي امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام

 امام سجّاد(عليه السلام) و ابلاغ پيام عاشورا در كوفه
امـام زيـن العابدين (ع) كه همراه فرزند خردسالش محمّد باقر(ع ) در كربلا حضور داشت ، در دهـم مـحـرم ، سـال 61 هـجـرى پـس از شـهـادت پـدر گـرامـى اش در حـالى كـه نـزديـك 23 سال از عمر شريفش مى گذشت عهده دار منصب امامت شد.
امـامت پيشواى چهارم علاوه بر راههاى عقلى  از طريق پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، امـيـر مؤ منان و پدر بزرگوارش امام حسين عليهما السّلام به اثبات رسيده است . به عنوان نمونه محمد بن مسلم مى گويد:
از امـام صـادق (ع ) از انـگـشـتـر حسين بن على پرسيدم كه (پس از شهادتش ) در اختيار چه كسى قرار گرفت ؟


ادامه این مطلب خواندنی


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 21:1
شهادت امام سجاد(ع) 

شهادت سیّد الساجدین، زین العابدین، امام سجّاد(ع) بر دوستداران آن حضرت و عشّاق اهل بیت  علیهم السلام تسلیت باد؛ برای زیباترین اسیر نیایش، بقیه کربلا و بهترین سجده کننده چگونه به سوگ می توان نشست؟

شهادت امام سجّاد (ع)

شيخ مفيد و كليني شهادت حضرت را سال 95 هجري نوشته اند.(اصول كافي،ج2، ص368). لكن برخي ديگر از محدثان و سيره نويسان سال 94 را ذكر كرده اند.(اربلي، كشف الغــــمه، ج2، ص101). در روز شهادت حضرت نيز اتفاق وجود ندارد. برخي آن را دوازدهم محرم و برخي بيست و دوم همين ماه ذكر كرده اند. كفعمي در مصباح مي نويسد: حضرت روزشنبه بيست و دوم محرم سال 95 هجري با زهري كه به دستور هشام بن عبدالملك بدو خوراندند مسموم شد. مشهور بين اصحاب اين است كه وليد بن عبدالملك به تحريك برادرش هشام بن عبدالملك(لعنت الله عليهم) امام را مسموم كرد. امام صادق(ع) فرمود:علي بن الحسين در 57 سالگي در سال95هجري وفات يافت و بعداز امام حسين 35 سال زندگي كرد.(اصول كافي،ج2، ص372).حضرت هنگام مرگ لختي از هوش رفت و چون به هوش آمد سوره واقعه و فتح را خواند و سپس فرمود: الحمدلله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حيث نشاء فنعم اجر العالمين (سپاس خدايي را كه وعده خويش را درباره ما راست فرمود و بهشت را ميراث ما كرد تا هر جا كه خواهيم جاي گيريم، پس نيكوست پاداش عمل كنندگان(.زمر /74) و ديده برگذاشت و به سراي باقي شتافت.ابن سعد به سند خود از امام باقر آورده است كه: امام سجاد وصيت كرد كه او را در كفني از جنس پنبه بپيچند و در حنوط او مشك نياميزند. (ابن سعد،طبقات،ج5، ص163).به هنگام تشيع ودفن آن بزرگوار انبوهي از مردم فراهم آمد كه مدينه مانند آن را كمتر ديده بود. مدفن آن حضرت قبرستان بقيع در كنار عموي بزرگوارش امام حسن مجتبي و فرزندانش امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) است.

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:54
فرزندان امام حسین(ع) 

فرزندان و اهل‌بیت امام حسین‌(ع)

 

آیا امام حسین(ع) دختری به نام «رقیّه» داشته است؟
مورخان و مقتل‌نویسان هنگام بیان فرزندان امام حسین(ع) به ذکر دو دختر به نام‌های فاطمه و سکینه، بسنده کرده‌اند؛[1] برخی نیز نام «زینب» را بدانها افزوده‌اند؛[2] اما در هیچ یک از منابع اولیه، نامی از دختری خردسال برای امام حسین(ع) که رقیه، فاطمه صغری و یا نام دیگری داشته باشد موجود نیست و نیز این جریان که هنگام اقامت کاروان اسیران در شام دختری خردسال از امام حسین(ع) در فراق پدر و هنگام مواجهه با سر بریده پدر جان داده باشد، به چشم نمی‌خورد؛ ولی در برخی از کتابهای متأخر شرح حال این دختر کوچک و قصه جان ‌سوز او در خرابه شام بیان شده است.[3] بیشتر این نویسندگان این جریان را از کتاب «کامل بهایی» ـ نوشته قرن هفتم هجری ـ روایت کرده‌اند.

 

 ادامه مطلب

 

منبع وب سایت جست و جو

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 20:0
بانوان کربلا 
با سلام

طبق قولی که به دوستان داده بودم راجع به بانوان حاضر در کربلا تحقیق کاملی با استفاده از سایت بسیار پر محتوای پرس و جو انجام داده ام که در این پست قرار میدهم.

البته بیشتر این به خاطر  شبهاتی است که برخی دوستان در رابطه با بروشور فرهنگی شماره ۱۳ عنوان کردند که در آن عنوان شده بود که از همسران امام حسین(ع) فقط خانم رباب در کربلا بودند و حضرت شهربانو مادر امام سجاد(ع) در زمان تولد امام دار فانی را وداع گفتند.

در ادامه این مطلب با بیان مستندات و ذکر کامل منابع در مورد این

مسائل بیشتر توضیح خواهم داد.



ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 13:36
10 حدیث از امام حسین(ع) 
 

 از همه دوستان دعوت میکنم تا این وبلاگ رو ببینید

 

مذهبی - فرهنگی و اجتماعی

 

http://majid45.blogfa.com

 

 کار بسیار زیبای آقا مجید از دوستان خوب من که ۱۰ حدیث نورانی از آقامون

اباعبدالله گذاشتند که خیلی زیباست.

در ضمن با دادن نظرات سازنده به ایشان قوت قلب بدهید تا همچنان به کارهای زیبا

و نورانی همچون این ادامه بدهند.

از همه شما متشکرم

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:33
یا اباالفضل.....یا رقیه 

 

یااباالفضل

 

لب تشنه ودلخسته تورا ميخوانند

 

آهسته و پيوسته تورا ميخوانند

 

اي ابركريم برسر باغ ببار

 

گلهاي زبان بسته تورا ميخوانند

 

آيد به جهان اگرحسين دگري...هيهات برادري چوعباس آيد

 

یارقیه

 

به گيسوي توخوردم دوش سوگند

 

كه من ازپاي تو سربر نگيرم

 

 

باتشکر از دوست خوبمون "م" که این پست زیبا رو گذاشته بود و من ازش استفاده کردم

 

لینک به پست اصلی در وبلاگ مجنون حسین و مدیون اباالفضل

 

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:55
امّ المصیبه زینب(س) 

سرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود 

 كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ 

پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود

چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان  

در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود

زخمه زخمي ترين فرياد در چنگ سكوت 

 از طراز نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح داد خواهي ، بي سوار و بي لگام

در بيابانها رها مي ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ ، سيل انقلاب 

 پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود

 

قادر طهماسبي(فريد)

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:37
رسول خون برادر  

پيش از زينب هيچ خواهرى را نديده بودند كه رسول خون برادر باشد! زينب، كربلا را در آغوش كشيد؛ و عاشورا را بر شانه نشاند... در سلوك اسارت، همه جا را، زير پا گذاشت و به دنيا آموخت كه چگونه مى شود پاى برجا ماند و ذليل نشد!

 

"شهادت" در "اسارت" بود كه به راه افتاد، انتشار يافت و همه جائى شد!... اگر اسارت نبود دست شهادت به جائى نمى رسيد. اگر شانه هاى اسارت خواهر نبود، كوله بار شهادت برادر بر زمين مى ماند!

 

اگر "زينب" نبود ديوارهاى دنياى دين نما را، كه پس مى زد؟ كوفه را، كه بيدار مى كرد؟ شام را، كه روشن مى ساخت؟ و خواب و خيال و خميازه هاى مردم را، چه كسى مى شكست؟ اگر زينب، كربلا و عاشورا را ـ با خويش ـ به سير اسارت نمى برد، چگونه جغرافياى خاك "كربلا" مى شد و تاريخ زمين"عاشورا"؟

 

يك تن بايد باشد كه پيكر پرخون كربلا را اُفتان و خيزان، بر دوش كشد و با خويش به پشت جبهه آورد، و همه جاىْ را جبهه سازد! بوى كربلا و رنگ عاشورا را برافشاند و برانگيزد...

كسى بايد باشد كه نامردى "ابن زياد"، دنيازدگى "ابن سعد" و بى دينى "يزيد" را بگويد و برملا سازد...

 

يكى بايد باشد كه نگذارد كربلا را زنده بگور كنند

 و زينب، همان يك تن است.

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:36
فلسفه قیام عاشورا 
بیعت خواستن یزید از امام حسین

 در حادثه كربلا ما به مسائل زیادی بر می خوریم در یك جا سخن از بیعت خواستن یزید از امام حسین و امتناع امام از بیعت، در یكجا دعوت مردم كوفه از امام حسین و پذیرفتن امام ولی در جایی بدون توجه به مسئله بیعت و بدون توجه به درخواست دعوت كوفیان حضرت حسین (ع) از اوضاع حكومت انتقاد می كند. از فساد و حرام خواریها و ظلم و ستم انتقاد می كند و اینجا  امر به معروف و نهی از منكر را لازم می بیند.

البته حقیقتاً باید گفت همه این سه مورد تاثیر داشته است چون پاره ای از عكس العملهای امام بر اساس امتناع از بیعت پاره ای بر اساس دعوت مردم كوفه و پاره ای بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهای آن برهه از زمان صورت گرفته است. حال باید دید دو عامل اصلی قیام چه بوده است. و باید دید كدام عامل تاثیری به سزایی داشته است.

با کلیک بر روی ادامه مطلب کل مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:48
شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليهم السلام 
 

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليهم السلام:

سهيل سر زده گفتي مگر زسمتي من
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن

ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدوسوز رابه كف چون هلال

قاسم بن الحسين عليهما السلام به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بي‌تواني پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و مي‌فرمود:

سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن
بَيْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالْاَسيرالْمُرْتَهَن

ادامه این مطلب اینجا است.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:40
در بيان شهادت حضرت علی اکبر(ع) 

 

 شهادت جناب ابوالحسن علي بن الحسين الاكبر سلام الله عليه

مادر آنجناب ليلي بنت ابي مره بن عروه بن مسعود ثقفي است، و عروه بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام و از عظماي معروفين است و او را مثل صاحب يس و شبيه‌ترين مردم به عيسي بن مريم گفته‌اند. و علي اكبر عليه السلام جواني خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اشبه مردم بود به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله شجاعت از علي مرتضي عليه السلام داشت، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفرج از مغيره روايت كرده كه يك روز معاويه در ايام خلافت خويش گفت سزاوارتر مردم به امر خلافت كيست؟ گفتند جز تو كسي را سزاوارتر ندانيم، معاويه گفت نه چنين است بلكه سزارواتر براي خلافت علي بن الحسين عليه السلام است و جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله است، و جامع است شجاعت بني هاشم و سخاوت بني اميه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را.

ادامه این مطلب را اینجا ببینید.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:25
اسارت و شهادت طفلان حضرت مسلم 

 

 اسارت و شهادت طفلان حضرت مسلم

واقعة شهادت طفلان بعد از يك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده شيخ صدوق به سند خود روايت كرده از يكي از شيوخ اهل كوفه كه گفت چون امام حسين عليه السلام به درجه رفيعة شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد آن معلون طلبيد زندانبان خود را و امر كرد او را كه اين دو طفل را در زندان كن و برايشان تنگ بگير و غذاي لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان را در تنگناي زندان بسر مي‌بردند و روزها روزه‌ مي‌داشتند، و چون شب مي‌شد دو قرص نان جوين با كوزة آبي براي ايشان پيرمرد زنداني مي‌آورد و به آن افطار مي‌كردند تا مدت يك سال حبس ايشان به طول انجاميد، پس از اين مدت طويل يكي از آن دو برادر ديگري را گفت كه اي برادر مدت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فاني و بدنهاي ما پوسيده وبالي شود پس هرگاه اين پيرمرد زندانبان بيايد حال ما را براي او نقل كن و نسبت ما را به پيغمبر صلي الله عليه و آله به او بگو تا آنكه شايد بر ما توسعه دهد پس گاهي كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اي شيخ محمد صلي الله عليه و آله را مي‌شناسي؟ گفت بلي چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است. گفت: جعفربن ابيطالب را مي‌شناسي؟ گفت بلي جعفر همان كسي است كه حق تعالي دو بال به او عطا خواهد كرد در بهشت با ملائكه طيران كند. آن طفل فرمود كه علي بن ابيطالب را مي‌شناسي؟ گفت: چگونه نشناسم او پسرعم و برادر پيغمبر من است. آنگاه فرمود اي شيخ ما از عترت پيغمبر تو مي‌باشيم، ما دو طفل مسلم بن عقيليم اينك در دست تو گرفتاريم اينقدر سختي بر ما روا مدار و پاسخ حرمت نبوي را در حق ما نگه دار، شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روي پاهاي ايشان افتاد و مي‌بوسيد و مي‌گفت جان من فداي جان شما اي عترت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله اين در زندانست گشاده بر روي شما بهر جا كه خواهيد تشريف ببريد.

پس چون تاريكي شب دنيا را فرا گرفت آن پيرمرد آن دو قرص جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت اي نور ديدگان شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد پس شب را سير كنيد و روز را پنهان شويد تا آن كه حق تعالي براي شما فرجي كرامت فرمايد. پس آن دو كودك نورس در آن تاريكي شب راه مي‌پيمودند تا گاهي به منزل پيرزني رسيدند پيرزن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگي ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدد و فرمودند اي زن ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جائي نمي‌بريم چه شود بر ما منت نهي و ما را در اين تاريكي شب در منزل خود پناه دهي چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم. پيرزن گفت اي دو نور ديدگان شما كيستيد كه من بوي عطری از شما مي‌شنوم كه پاكيزه‌تر از آن بوئي به مشامم نرسيده؟ گفتند: ما از عترت پيغمبر تو مي‌باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته‌ايم آن زن گفت اي نور ديدگان من مرا دامادي است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلا حضور داشته مي‌ترسم كه امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و شما را آسيبي رساند. گفتند شب است و تاريكيست و اميد مي‌رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد ما هم بامداد از اينجا بيرون مي‌شويم پس زن ايشان را به خانه درآورد و طعامي براي ايشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند. و موافق روايت ديگر گفتند ما را به طعام حاجتي نيست از براي ما جا نمازي حاضر كن كه قضاي فوائت خويش كنيم پس لختي نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خوابگاه خويش آرميدند.

طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اي برادر چنين اميد مي‌رود كه امشب راحت و ايمني ما باشد بيا دست به گردن هم كنيم و استشمام رايحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ بين ما جدائي افكند. پس دست به گردن هم درآوردند و بخفتند چون پاسي از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبيد. زن گفت كيست؟ آن خبيث گفت منم زن پرسيد كه اين ساعت كجا بودي گفت در باز كن كه نزديكست از خستگي هلاك شوم، پرسيد مگر ترا چه روي داده گفت دو طفل كوچگ از زندان عبيدالله فرار كرده‌اند و منادي امير ندا كرد كه هر كس يك تن از آن دو طفل بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاي او باشد و من به طمع جايزه تا به حال اراضي كوفه را مي‌گرديدم و بجز تعب و خستگي اثري از آن دو كودك نديدم. زن او را پند داد كه اي مرد اين خيال بگذر و بپرهيز از آنكه پيغمبر (ص) خصم تو باشد، نصايح آن پيرزن نه تنها در قلب آن ملعون اثر نکرد بلكه از اين كلمات برآشفت و گفت تو حمايت از آن دو طفل مي‌نمائي شايد نزد تو خبري باشد برخيز برويم نزد امير همانا امير ترا خواسته عجوزة مسكين گفت امير را با من چكار است و حال آنكه من پيرزني هستم در اين بيابان بسر مي‌برم، مرد گفت در را باز كن تا داخل شوم و في الجمله استراحتي كنم تا صبح شود به طلب كودكان برايم، پس آن زن در را باز كرد و قدري طعام و شراب براي او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن دست کشید به بستر خواب رفت يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد مثل شتر مست برآشفت و مانند گاو بانگ مي‌كرد و در تاريكي به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مي‌ماليد تا گاهي كه دست نحسش به پهلوي طفل صغير رسيد آن كودك مظلوم گفت تو كيستي؟ گفت: من صاحب منزلم شما كيستيد؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را بيدار كرد كه برخيز اي حبيب من، از آنچه مي‌ترسيديم در همان واقع شديم.

پس گفتند اي شيخ اگر ما راست گوئيم كه كيستيم در امانيم؟ گفت: بلي، گفتند در امان خدا و پيغمبر؟ گفت بلي، خدا و رسول شاهد و وكيل است براي امان گفت بلي، بعد از آنكه امان مغلظ از او گرفتند. گفتند اي شيخ ما از عترت پيغمبر تو محمد صلي الله عليه و آله مي‌باشيم كه از زندان عبيدالله فرار كرده‌ايم گفت از مرگ فرار كرده‌ايد و به گير مرگ افتاده‌ايد و حمد خداي را كه مرا بر شما ظفر داد.

پس آن ملعون بيرحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت كه آن شب را به صبح آوردند، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند غلام حسب الامر مولاي خويش ايشان را برد به نزد فرات چون مطلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مي‌باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت، آن مرد كه چنين ديد شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديده اشک از چشمشان جاري گشت و گفتند اي شيخ دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش و به قيمت ما انتفاع ببر و ما را مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد گفت چاره نيست جز آنكه شما را بكشم و سر شما را براي عبيدالله ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم، گفتند اي شيخ: قرابت و خويشي ما را با پيغمبر خدا (ص) ملاحظه نما، گفت:‌شما را با آن حضرت هيچ قرابت نيست، گفتند پس ما را زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حق ما حكم كند، گفت من بايد بريختن خون شما در نزد او تقرب جويم. گفتند پس بر صغر سن و كودكي ما رحم كن. گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده. گفتند: الحال كه چنين است، ولابد ما را مي‌كشي پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم، گفت هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حق تعالي عرض كردند:

يا حَيُّ يا قَيُّومُ يا عَلیمُ یا حَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكمينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِالْحَقّ.

آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد و آن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكند و مي‌گفت به خون برادر خويش خضاب مي‌كنم تا به اين حال رسول خدا (ص) را ملاقات كنم، آن ملعون گفت الحال ترا نيز به برادرت ملحق مي‌سازم پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاي مبارك ايشان را براي ابن زياد برد. چون به دارلاماره رسيد و سرها را نزد عبيدالله بن زياد نهاد، آن ملعون بالاي كرسي نشسته بود و قضيبي بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاي مانند قمر افتاد بي‌اختيار سه دفعه از جاي خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه واي بر تو در كجا ايشان را يافتي؟ گفت در خانه پيرزني از ما ايشان مهمان بودند، ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد گفت حق ضيافت ايشان را مراعات نكردي؟ گفت بلي مراعات ايشان نكردم، گفت وقتي كه مي‌خواستي ايشان را بكشي با تو چه گفتند؟ آن ملعون يك يك سخنان آن كودكان را براي ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نياز به درگاه الهي برداشتند و گفتند:

يا حُي ّیا قَیوّم  يا عَلُيم يا حَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكِمينَ اُحْكُمْ بَيْنَا وَ بَيْنَهُ بِالْحقّ.

عبيدالله گفت احكم الحاكمين حكم كرد. كيست كه برخيزد و اين فاسق را بدرك فرستد؟ مردي از اهل شام گفت اي امير اين كار را به من حوالت كن، عبيدالله گفت كه اين فاسق را ببر در همان مكاني كه اين كودكان در آنجا كشته شده‌اند گردن بزن و مگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بياور. آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده و به جانب عبيدالله كوچ مي‌داد، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير دستان خويش كرده و مي‌گفتد اين سر قاتل ذرية پيغمبر صلي الله عليه و آله است.

مؤلف گويد: كه شهادت اين دو طفل به اين كيفيت نزد من مستبعد است لكن چون شيخ صدوق كه رئيس محدثين شيعه و مروج اخبار و علوم ائمه عليهم السلام است آنرا نقل فرموده و در سند آن جمله‌اي از علماء و اجلاء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيه را ايراد نموديم. والله تعالي العالم.

برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 17:59
ماجراهای واقعی از کرامات حضرت ابوالفضل(ع) 

  

   نوجواني را سيم برق گرفته، خشك كرده است

جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:

مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا مي‌رفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف مي‌شدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده مي‌كنند نوجوان 13 - 14 ساله‌اي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.

پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف مي‌زد و مي‌گفت: آقا جان، تو مي‌داني من مي‌خواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي مي‌فرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.

 

بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد

حجه الاسلام آقاي حاج شيخ محمد معين الغربائي، فرزند آيه الله شيخ عمادالدين و نوة مرحوم آيه الله معين الغربائي خراساني، فرمودند:

تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه، از نجف اشرف پياده به كربلاي معلي رفتم و دعاي كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقايقي بعد سر وصدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد. ديدم دختر عربي را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بسته‌اند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت مي‌كند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براي شفاي اين دختر ديوانه به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بودند.

يك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفي مي‌كرد و ايراني هم بود. به من گفت: بگو اين دختر را بياورند فندق الحرمين كه من در آنجا مي‌باشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفتة دكتر ايراني را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربي گفت: لعنت به پدر كسي كه عقيده به حضرت ابوالفضل عليه السلام ندارد! بنده خجالت كشيدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقيه دعاي كميل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفته‌اند و دختر مورد عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت دختر ديوانه را شفا داده است. مردم هم ريخته‌اند و لباسهايش را پاره پاره مي‌كنند و او از عباي پدرش براي پوشيدن خويش استفاده مي‌كند.

در آن حال، دكتر ايراني را ديدم كه دو دست بر سر مي‌زند و گريه مي‌كند و مي‌گويد: بلي، غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد!

 

حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي  فرمودند:

نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟  مي‌گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد

مردي كه اهل خيمه را، سيراب مي‌خواست       خود را از تاب تشنگي، بيتاب مي‌خواست

آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت            مردي كه حتي خصم را، سيراب مي‌خواست