تبليغاتX
هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) :: پایگاه فرهنگی هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) دولت آبادیهای مقیم اراک
هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع)
پایگاه فرهنگی هیئت ابـوالفضـل العبــّاس(ع) دولت آبادیهای مقیم اراک
پیامبر 
رحلت جانسوز پيامبر گرامي اسلام (ص)، عصاره خلقت و رحمت و در عين حال اول مظلوم عالم و فرزند گرامي ايشان حضرت امام حسن مجتبي (ع)و شهادت امام رضا (ع)  بر همه پيروان صديق آن بزرگواران تسليت باد.

پيامبر در آغوش چه كسي جان را به جان آفرين تسليم كرد؟

 در آخرين لحظه زندگي رسول خدا چشم خود را باز كرد و فرمود: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در كنار بستر من بنشيند، همه فهميدند مقصودش علي (ع) است. علي (ع) در كنار بستر وي نشست، ولي احساس كرد كه پيامبر مي خواهد از بستر برخيزد. علي (ع ) پيامبر را از بستر بلند نمود و بر سينه خود تكيه داد، چيزي نگذشت كه علايم احتضار در وجود شريف او پديدار گشت. شخصي از ابن عباس پرسيد، پيامبر در آغوش چه كسي جان سپرد؟ ابن عباس گفت : پيامبر گرامي در حالي كه سر او در آغوش علي (ع) بود جان سپرد و علي و فضل بن عباس او را غسل دادند، در حالــــي كه جبرئيل و عده اي از ملايكه آنهــا را كمك مي كردند. امير مؤمنان در نهج البلاغه فرموده است: لقد قبض رسول الله و ان رأسه لعلي صدري  و لقد وليت غسله و الملائكه اعواني
    و روز رحلت آن حضرت ظهر روز دوشنبه 28 ماه صفر بود و نخستين كسي كه بر پيامبر نماز خواند امير مؤمنان علي (ع) بود و پيكر مطهر رسول اكرم (ص) به وسيله علي (ع) و چند نفر از نزديكان آن حضرت به خاك سپرده شد.

   کمالات انسانی

امام حسن (ع) در کمالات انسانی یادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی آنان را بر دوش خود سوار می کرد و می بوسید و می بویید.
از پیغمبر اکرم (ص) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع) می فرمود: این دو فرزند من، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند ( کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند ).
از خدا طلب بهشت می کرد و به او از آتش جهنم پناه می برد. چون وضو می ساخت و به نماز می ایستاد، بدنش به لرزه می افتاد و رنگش زرد می شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت. در روایات است که امام حسن
 (ع) در زمان خودش عابد ترین و بی اعتنا ترین مردم به زیور دنیا بود. در سرشت و طینت امام حسن (ع) برترین نشانه های انسانیت وجود داشت .

 

 

 

حديث سلسلة الذهب

امام در حركتش از مدينه به خراسان به شهر نيشابور رسيد مردم زيادى به استقبال امام(ع) شتافتند و از امام درخواست كردند تا آنها را با حديثى از پدران خود خشنود سازد. امام(ع) فرمود: پدرم از پدرش و او نيز از پدرش...تا على(عليه السلام) و او از رسول خدا(ص) و رسول خدا(ص) نيز از خداوند متعال نقل فرمود كه:

لا اله الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي;

لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هركس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود:

بشرطها و انا من شروطها، به شرطهاى آن و من از جمله شرطهاى آن هستم.

مقصود امام(عليه السلام) از شرطها، اعتراف به اين واقعيت است كه حضرت رضا(ع) مانند پدرانشان از سوى خدا امام و حجت است و اطاعتش بر همه واجب است.

 

شرح فضایل امام حسن مجتبی (ع) از زبان رسول خدا و اثر شهادت امام حسن (ع) بر عالم و آدم

میگویند: یک روز رسول خدا(ص) نشسته بود.در این هنگام امام حسن(ع) وارد شد.پیامبر اکرم (ص) چون او را دید سخت گریست انگاه فرمود: ای پسرم!نزدیک بیا...پس او را پیش خود قرار داد بعد فرمود: حسن فرزند من وروشنی چشم من است.او فروغ قلب من و بزرگ جوانان بهشت است.او حجت خدا بر خلق است.امر او امر من وقول او قول من است.هرکس او را اطاعت کرده مرا اطاعت کرده و هر کس از او رو برگرداند از من رو برگردانده و مرا عصیان نموده است.

هر گاه من به این فرزندم می نگرم از آن ذلت ومحنتی که بر او وارد می شود یاد می کنم ونگران می شوم.او را به زهر ستم می کشند. در مصیبت او فرشتگان گریه میکنند و آسمان ها بر او می گریند.هر موجودی بر او می گرید حتی مرغان هوا و ماهیان دریا...

در روزی که همه ی چشمها کور می گردد چشمی که بر وی بگرید نابینا نمیشود...در روزی که همه دلها غمگین میشوندهر قلبی که بر او محزون گردد محزون نمی شود و در روزی که همه ی قدمها بر پل جهنم می لرزد هر کس او را در مقام او زیارت کند قدمش بر روی صراط نمی لغزد.

حسن (ع) مبین قران و نور یزدان بود

فروغ عشق ز رخساره اش درخشان بود

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 17:5
سفر خون 

 سفر  
                 خون

نـيـمـه شـب ، كـه امـام هـمـراه (نـافـع بـن هلال ) وضع ميدان نبرد را بررسى مى كند، جايگاه شهادتش را بهدقـّت ، پـيـشـگـويى و معيّن كرده ، و دست او را فشرده ، مى گويد:(ايـن ، هـمـانـجـاسـت ، ايـن هـمـانجاست ، به خدا قسم وعده اى تخلّفناپذير است ...)
سپس از (نافع ) مى پرسد:
(نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جان خود را به دربرى ؟...)
نافع به پاى امام مى افتد و مى گريد و با هيجان مى گويد:
(تا قطعه قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت ).
اضطرابى بر خيمه هاى امام ، حاكم است .
و... شبِ عـاشـوراست .
در سايه پيام امامت
روز عـاشـورا، حـسـين (ع ) سوار بر مركب خويش شده در ميدان ، بهسوى اردوى (عمرسعد) مى رود.
هـيـبـت و شـكـل و شـمـايـلى دارد، هـمـچـون جـدّشرسول الله .
در بـرابـر دشمن قرار مى گيرد، با صدايى رسا و بلند - آنسانكـه بيشتر آنان بشنوند - خطابه اى تاريخى و پرمحتوا ايراد مىكند، كه از جمله فرازهاى آن سخن بلند، چنين است :
(...مردم !
سـخـنـم را بـشـنـويد و در كشتنم مشتابيد تا شما را موعظه كنم بهآنچه حق شما بر گردن من است .
اگـر عـذرم را از آمـدن قـبـول كرده و سخنم را تصديق كرديد و بهانـصـاف رفتار نموديد، به سعادت خواهيد رسيد و گر نه ... بىانـدوه و مـهلت رفتار نماييد... همانا ولىّ من خدايى است كه قرآن رافرستاده و او پشتيبان صالحان است ...)
اينجا صداى شيون زنها بلند مى شود. امام عباس را مى فرستد تاآنـان را ساكت و آرام كند. سپس ، امام ، پس از حمد و ثناى خدا و درودبـر پـيـامـبران و فرشتگان و سخنانى پيرامون خلقت دنيا و مغرورشدن عدّه اى به آن ، از جمله مى فرمايد:
(پروردگار ما، خوب پروردگارى است .
ولى شـمـا، بـد بندگانى هستيد. به طاعت اقرار كرده و به محمد9ايمان آورديد، ولى به سوى اهل بيت و خاندانش و فرزندانش ، هجومآورده قصد كشتن آنان را داريد.
شـيـطان بر شما چيره شده و ياد خدا را از دلهاتان برده است . واىبر شما و بر خواسته شما...
(انا للّه و انا اليه راجعون )
(... اى مردم !
(به نسب من بنگريد... كه من كيستم ؟
آنـگـاه بـه نـفس خود برگشته و آن را نكوهش كنيد. بنگريد كه آيابر شما رواست كشتن و هتك حرمت من ؟
آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم ؟
آيا من پسر وصىّ پيامبر و پسر عموزاده او نيستم ؟...
آيا (حمزه سيد الشهدا) عموى پدر من نيست ؟
آيا (جعفر طيار) عموى من نيست ؟
آيا سخن پيامبر درباره من و برادرم را نشنيده ايد كه فرموده است :اين دو، سرور جوانان بهشتند؟
سخن من دروغ نيست
از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعيد خدرى بپرسيد،
از زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد،
آيا اينها كافى نيست كه از ريختن خون من دست نگهداريد؟...
آيا در اين شك داريد كه من پسر دختر پيامبرتان هستم ؟
به خدا سوگند، بين مشرق و مغرب ، جز من پسر پيغمبرى نيست !...
آيا به قصاص كدام خون يا كدام مال و جراحت ، مرا مى كشيد؟اء...)
زمين زير پايشان مى لرزد.
سخنان امام بر ايشان غير قابل انكار است . امّا...
آنگاه امام ، يكايك فرماندهان و افسران سپاه دشمن را، با نام ، صدامى كند و مى فرمايد:
(آيا برايم نامه ننوشتيد كه ميوه ها رسيده ... و زمينه مناسب است ولشكرى مجهّز برايت آماده است ؟...)
به دروغ ، و از روى بى حيايى مى گويند:
(ما ننوشته ايم ).
گـفت وگوى هايى ميان امام و بعضى انجام مى گيرد و با گستاخىتمام ، از امام مى خواهند كه تسليم شود و گردن به امر حكومت نهدتا آسيب و گزندى به حضرت نرسد.
امام ، در پاسخ ، با اشاره به حيله گريها و پيمان ، شكنيهاى آنانو يـاد از رفـتـار نـاجـوانـمـردانـه اى كـه بـا (مـسـلم بـنعقيل ) داشتند، مى فرمايد:
(...نـه بـه خدا، من هرگز، از روى ذلّت دست به آنان نخواهم داد وهـمـچـون بردگان فرار نخواهم كرد... من به خداى خود و شما پناهمى برم از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد...)
آنـگـاه كـلماتى ميان بعضى از ياران امام حـسـيـن و سران جبهه دشمن ،ردّ و بـدل مـى شـود و پـس از مـدّتـى ، بـازهـم ، امام ، دلسوزانه ودردمندانه به سخن آمده خطاب به آنان چنين مى فرمايد:
(...نـابـود بـاد جـمـعتان ، كه ما را به هنگام سرگردانى تان بهفرياد رسى خوانديد و ما شتابان به دادخواهى شما آمديم و اكنون، هـمـان شـمـشـيـرى را كـه به دستتان داديم ، به روى ما كشيديد وآتشى را كه ما به جان دشمنانمان افروختيم ، بر ما افكنديد...
آلت دست دشمن شديد تا بر سر دوست بكوبيد... دشمنانى كه نهعدالتى براى شما گستردند و نه آرمانى از شما برآوردند و ما رارهـا كـرديـد و هـمـچـون ملخ دريايى براى جنگ ، هجوم آورديد و چونپروانه گرد آمديد.
مرگ و نابودى بر شما باد! اى كنيزپرستان و از حزب راندگانو قرآن دورافكنان و حقپوشان و هواخواهان گناه و پُفهاى شيطان وقانون شكنان ... شما ميوه درختِ پيمان شكنى پدرانتان هستيد.
ناپاك ناپاكزاده (ابن زياد) مرا ميان دو چيز قرار داده : يكى شمشيرو شـهادت و ديگرى زندگى مذلت بار... امّا ما هرگز تن به ذلّتنمى دهيم .
ذلت از مـا بـه دور است و خدا و پيامبر و پاكزادان و آزادمردان ، اينرا بـر مـا روا نـمى شمرند ما هرگز اطاعت از ناكسان را بر (مرگشرافتمندانه ) ترجيح نمى دهيم ...)
آنـگـاه دسـت بـه سوى آسمان بلند كرده ، و آنان را نفرين مى كند،چرا كه آنان ،ائمه را تكذيب كردند و خوار شمردند. آيا اين مصيبت ،جانگدازتر نيست ؟!
آيا سوزناك تر از زخم شمشير و ضربت نيزه ، زخم زبان دشمن وجهالت و تيره روزى و گمراهى و ضلالت مردم نيست ؟!
چرا... چرا...
راستى كه حـسـيـن عزيز، چه دردهايى داشته است ...
خطابه قاطع و استوار و دردمندانه امام ، انفجارى از اندوه درونى وافسوس متراكم اوست ، نسبت به سرنوشت اسلام و وضع مسلمين .
ولى ... حـسـيـن (ع ) كشته مى شود، تا اسلام زنده شود.
(حرّ)، وجدانى كه بيدار مى شود
امواج حقيقت ، وقتى پخش مى شود، جانهاى آماده و انديشه هاى مستعد ودلهاى لايق ، آن را مى گيرد.
جـهـان ، سـراسـر امـواج حـق است ، ولى گيرنده بايد قوى و سالمباشد.
سـخـنـان امام (كه در قسمت پيش نقل شد) وجدان خفته (حرّ) را بيدارمى كند و زمينه (حريّت ) او را فراهم مى سازد.
طوفانى از بيدارى ، درياى دلش را به موج مى نشاند...
- آيا به حـسـيـن ، بپيوندم و زندگى و موقعيّت و منصب خويش را فداكـنم ؟! من كه فرمانده مقرّب سلطه حاكمم ،... من كه مورد اعتماد آنانو امير لشكرم ...
يـا اينكه با امام ، بجنگم ؟... بى شك ، عذاب هميشگى در اين نهفتهاست . جبهه حـسـيـن حق و عدل و داد و جهاد و جاودانگى است .
جنگ نزديك است .
اگر بماند، بى شك بايد در صف قاتلان امام قرار گرفته ، دستبـه خـون پـاكـان بـيـالايد، حرّ، در آستانه اين (تولّد مجدّد) و درانديشه انتخاب راهى است كه مى بايست تنها بپيمايد.
(انتخاب )،... اين دشوارترين لحظه اى كه بر انسان مى گذرد.

منبع این پست(مجله الکترونیکی سیدالشهدا شماره 47)


 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 19:36
امام موسی بن جعفر علیه السلام ـ عبد صالح خدا 

 

ولادت با سعادت هفتمین اختر تابناک امامت ، باب الحوائج امام موسی کاظم(ع) به شما دوستان عزیز و محبّان آن حضرت مبارکباد.

 

ولادت امام موسی کاظم (ع)

 

هفتمین ستاره درخشان برج امامت و نهمین در گرانمایه عترت و عصمت در دودمان پاک و رفیع امام صادق(علیه السلام) در روز یک شنبه هفتم ماه صفر128 هجری در «ابواء» آرامگاه مادر بزرگش «آمنه» هنگام مراجعت از سفر حج امام صادق(علیه السلام) دیده به جهان گشود و در بغداد ششم رجب سال183 هجری در سن پنجاه و پنج سالگی در زندان سندی بن شاهک رحلت فرمود.1

 

تولد او در حالی که حکومت اموی آخرین لحظه های خود را می گذراند نوید تازه ای به جهان علم و معنویت بخشید و نور امید و سعادت را در دلها روشن ساخت. مادرش بانو «حمیده» اندلسی است که در فضیلت و تقوا و شایستگی و لیاقت کم نظیر بود.

 

این بانوی بزرگوار در خانه با نهایت بزرگواری رفتار می کرد و در نزد همه بانوان علویه مورد توجه و احترام بود. همان طور که امام صادق(علیه السلام) نیز توجه خاصی به آن بزرگوار داشت زیرا که در این بانو عقل و کمال فراوان و ایمان استوار می دید.

 

امام صادق(علیه السلام) او را از علوم خود به حدی بهره مند ساخت که از نظر دانش، پرهیزگاری و ایمان بر همه زنان عصر خود پیشی گرفت و امام از او خواستند تا زنان مسلمان را فقه و احکام شرعی بیاموزد.2

 

ابوالحسن موسی بن جعفر مشهور به عبد صالح، امام پس از حضرت صادق(علیه السلام) است که همه صفات فضل و کمال را داشته و پدرش او را به عنوان امام پس از خود برگزیده و به مقام ولایت و خلافت وی تصریح فرموده است.

 

یعقوب سراج نقل می کند خدمت حضرت صادق(علیه السلام) شرفیاب شده بودم آن حضرت کنار گهواره حضرت ابوالحسن موسی(علیه السلام) ایستاده و مدتی با کودک صحبت کرد. من نشستم تا حضرت فارغ شده آنگاه با احترام از جا برخاستم. به من فرمود: نزدیک مولای خود بیا و بر او سلام کن. من بر حسب امر امام نزدیک رفته عرض سلام کردم. کودک سلام مرا به زبان فصیح پاسخ داد و فرمود به خانه برو و نام دخترت را که دیروز نامگذاری کرده ای تغییر بده زیرا آن نامی است که خدا دوست ندارد. آری چنان بود دختری داشتم و او را حمیرا نامیده بودم.

 

حضرت صادق(علیه السلام) فرمودند: فرمان فرزندم را بکار بند که نجات در آن است.3

 

(در ضمن روایت علاوه بر تصریح امامت موسی بن جعفر از طرف پدر بزرگوارش می توان پی به علم لدنی امام نیز برد.)

 

این مولود مسعود تحت تربیتها و مرقبتهای خاص پدر و با نوازش ها و مهربانی های مادر مراحل کمال را پیمود و مدت بیست سال از دوران زندگی پدرعالی مقام خود را دریافت و از محضر پرفیضش بهره ها جست.

 

او هر روز شاهد ازدحام دانشجویان و طالبان علم و کمال بود که از هر سوی شهر و از هر نقطه سرزمین وسیع اسلامی عازم درک محضر امام صادق (علیه السلام) بودند و می خواستند از علوم و دانش های او بهره ور شوند و خود را برای قبول مسئولیت خطیر و سنگین الهی آماده تر سازند.4

 

القاب آن بزرگوار که دلیلی بر شخصیت و عظمت اوست به این ترتیب می باشد:

صابر، زاهد، عبدصالح، سید، وفی، امین، کاظم، عالم، زین المجتهدین و باب الحوائج که از همه لقبهای آن  بزرگوار مشهور تر و معروف تر است.

 

امام موسی بن جعفر(علیه السلام) همان طور که در زمان حیات خود فریاد رس و پناه همه مسلمانان بود همچنین پس از وفاتش دژ استواری برای پناهندگان است. زیرا که خداوند این مقام را به او مرحمت کرده است.5

 

 

درباره ء ویژگیهای علمی امام موسی کاظم (ع) و عبادت و تقوای آن امام در ادامه مطلب نکات جالبی را می توانید ببینید.

 

 


  پي نوشت ها:

 

1- رک: الارشاد، باب15 تألیف: شیخ مفید

2- تحلیلی از زندگانی امام کاظم(علیه السلام)، تألیف: باقر شریف قرشی

3- الارشاد، باب15، تألیف: شیخ مفید

4- دور نمایی از زندگانی موسی بن جعفر(علیه السلام)، تألیف: عقیقی بخشایی

5-  تحلیلی از زندگانی امام کاظم(علیه السلام)، تألیف: باقر شریف قرشی

 

با تشکر و سپاس فراوان از دوستان خوبمان در وبلاگ اولین سایت تخصصی امام حسین (ع)

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 12:0
منبع پست قبلی(مروري بر افشاگريهاي امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام) 
 

با سلام

 

خدمت خانم محترمی که منبع مطلب قبلی رو خواسته بودند ضمن تشکر از ظرافت ، تیز بینی

و دقتشون باید عرض کنم که این مطلب بر گرفته از مجله الکترونیکی««حسینیه سیدالشهدا(ع)»» 

بوده که لینک اون رو هم قرار داده ام.

 

از دوستان خوبمون در مجله الکترونیکی««حسینیه سیدالشهدا(ع)»»  که با تلاشی ستودنی خود

این کار زیبا رو انجام میدهند هم تشکر و سپاسگزاری میکنیم و امید آن داریم که مورد لطف و عنایت

حضرت قائم(عج) قرار بگیرن و همیشه موفق و سرافراز به انجام اینگونه زحمات و خدمات مشغول

باشند(انشاءالله).

 

مجله الکترونیکی««حسینیه سیدالشهدا(ع)»» شماره ۲۵ که در مورد (مروري بر افشاگريهاي

 امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام)توضیح داده است.

 

 تمام 40 شماره مجله الکترونیکی ««حسینیه سیدالشهداء(ع)»»

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 18:37
مروري بر افشاگريهاي امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام 

مروري بر افشاگريهاي امام سجاد عليه السلام در کوفه و شام

 امام سجّاد(عليه السلام) و ابلاغ پيام عاشورا در كوفه
امـام زيـن العابدين (ع) كه همراه فرزند خردسالش محمّد باقر(ع ) در كربلا حضور داشت ، در دهـم مـحـرم ، سـال 61 هـجـرى پـس از شـهـادت پـدر گـرامـى اش در حـالى كـه نـزديـك 23 سال از عمر شريفش مى گذشت عهده دار منصب امامت شد.
امـامت پيشواى چهارم علاوه بر راههاى عقلى  از طريق پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، امـيـر مؤ منان و پدر بزرگوارش امام حسين عليهما السّلام به اثبات رسيده است . به عنوان نمونه محمد بن مسلم مى گويد:
از امـام صـادق (ع ) از انـگـشـتـر حسين بن على پرسيدم كه (پس از شهادتش ) در اختيار چه كسى قرار گرفت ؟


ادامه این مطلب خواندنی


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 21:1
شهادت امام سجاد(ع) 

شهادت سیّد الساجدین، زین العابدین، امام سجّاد(ع) بر دوستداران آن حضرت و عشّاق اهل بیت  علیهم السلام تسلیت باد؛ برای زیباترین اسیر نیایش، بقیه کربلا و بهترین سجده کننده چگونه به سوگ می توان نشست؟

شهادت امام سجّاد (ع)

شيخ مفيد و كليني شهادت حضرت را سال 95 هجري نوشته اند.(اصول كافي،ج2، ص368). لكن برخي ديگر از محدثان و سيره نويسان سال 94 را ذكر كرده اند.(اربلي، كشف الغــــمه، ج2، ص101). در روز شهادت حضرت نيز اتفاق وجود ندارد. برخي آن را دوازدهم محرم و برخي بيست و دوم همين ماه ذكر كرده اند. كفعمي در مصباح مي نويسد: حضرت روزشنبه بيست و دوم محرم سال 95 هجري با زهري كه به دستور هشام بن عبدالملك بدو خوراندند مسموم شد. مشهور بين اصحاب اين است كه وليد بن عبدالملك به تحريك برادرش هشام بن عبدالملك(لعنت الله عليهم) امام را مسموم كرد. امام صادق(ع) فرمود:علي بن الحسين در 57 سالگي در سال95هجري وفات يافت و بعداز امام حسين 35 سال زندگي كرد.(اصول كافي،ج2، ص372).حضرت هنگام مرگ لختي از هوش رفت و چون به هوش آمد سوره واقعه و فتح را خواند و سپس فرمود: الحمدلله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوا من الجنه حيث نشاء فنعم اجر العالمين (سپاس خدايي را كه وعده خويش را درباره ما راست فرمود و بهشت را ميراث ما كرد تا هر جا كه خواهيم جاي گيريم، پس نيكوست پاداش عمل كنندگان(.زمر /74) و ديده برگذاشت و به سراي باقي شتافت.ابن سعد به سند خود از امام باقر آورده است كه: امام سجاد وصيت كرد كه او را در كفني از جنس پنبه بپيچند و در حنوط او مشك نياميزند. (ابن سعد،طبقات،ج5، ص163).به هنگام تشيع ودفن آن بزرگوار انبوهي از مردم فراهم آمد كه مدينه مانند آن را كمتر ديده بود. مدفن آن حضرت قبرستان بقيع در كنار عموي بزرگوارش امام حسن مجتبي و فرزندانش امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) است.

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 20:54
فرزندان امام حسین(ع) 

فرزندان و اهل‌بیت امام حسین‌(ع)

 

آیا امام حسین(ع) دختری به نام «رقیّه» داشته است؟
مورخان و مقتل‌نویسان هنگام بیان فرزندان امام حسین(ع) به ذکر دو دختر به نام‌های فاطمه و سکینه، بسنده کرده‌اند؛[1] برخی نیز نام «زینب» را بدانها افزوده‌اند؛[2] اما در هیچ یک از منابع اولیه، نامی از دختری خردسال برای امام حسین(ع) که رقیه، فاطمه صغری و یا نام دیگری داشته باشد موجود نیست و نیز این جریان که هنگام اقامت کاروان اسیران در شام دختری خردسال از امام حسین(ع) در فراق پدر و هنگام مواجهه با سر بریده پدر جان داده باشد، به چشم نمی‌خورد؛ ولی در برخی از کتابهای متأخر شرح حال این دختر کوچک و قصه جان ‌سوز او در خرابه شام بیان شده است.[3] بیشتر این نویسندگان این جریان را از کتاب «کامل بهایی» ـ نوشته قرن هفتم هجری ـ روایت کرده‌اند.

 

 ادامه مطلب

 

منبع وب سایت جست و جو

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 20:0
بانوان کربلا 
با سلام

طبق قولی که به دوستان داده بودم راجع به بانوان حاضر در کربلا تحقیق کاملی با استفاده از سایت بسیار پر محتوای پرس و جو انجام داده ام که در این پست قرار میدهم.

البته بیشتر این به خاطر  شبهاتی است که برخی دوستان در رابطه با بروشور فرهنگی شماره ۱۳ عنوان کردند که در آن عنوان شده بود که از همسران امام حسین(ع) فقط خانم رباب در کربلا بودند و حضرت شهربانو مادر امام سجاد(ع) در زمان تولد امام دار فانی را وداع گفتند.

در ادامه این مطلب با بیان مستندات و ذکر کامل منابع در مورد این

مسائل بیشتر توضیح خواهم داد.



ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 13:36
10 حدیث از امام حسین(ع) 
 

 از همه دوستان دعوت میکنم تا این وبلاگ رو ببینید

 

مذهبی - فرهنگی و اجتماعی

 

http://majid45.blogfa.com

 

 کار بسیار زیبای آقا مجید از دوستان خوب من که ۱۰ حدیث نورانی از آقامون

اباعبدالله گذاشتند که خیلی زیباست.

در ضمن با دادن نظرات سازنده به ایشان قوت قلب بدهید تا همچنان به کارهای زیبا

و نورانی همچون این ادامه بدهند.

از همه شما متشکرم

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 18:33
یا اباالفضل.....یا رقیه 

 

یااباالفضل

 

لب تشنه ودلخسته تورا ميخوانند

 

آهسته و پيوسته تورا ميخوانند

 

اي ابركريم برسر باغ ببار

 

گلهاي زبان بسته تورا ميخوانند

 

آيد به جهان اگرحسين دگري...هيهات برادري چوعباس آيد

 

یارقیه

 

به گيسوي توخوردم دوش سوگند

 

كه من ازپاي تو سربر نگيرم

 

 

باتشکر از دوست خوبمون "م" که این پست زیبا رو گذاشته بود و من ازش استفاده کردم

 

لینک به پست اصلی در وبلاگ مجنون حسین و مدیون اباالفضل

 

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:55
امّ المصیبه زینب(س) 

سرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود 

 كربلا در كربلا مي ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ 

پشت ابري از ريا مي ماند اگر زينب نبود

چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان  

در كوير تفته جا مي ماند اگر زينب نبود

زخمه زخمي ترين فرياد در چنگ سكوت 

 از طراز نغمه وا مي ماند اگر زينب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشك سرخ

در گلوي چشمها مي ماند اگر زينب نبود

ذوالجناح داد خواهي ، بي سوار و بي لگام

در بيابانها رها مي ماند اگر زينب نبود

در عبور از بستر تاريخ ، سيل انقلاب 

 پشت كوه فتنه ها مي ماند اگر زينب نبود

 

قادر طهماسبي(فريد)

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:37
رسول خون برادر  

پيش از زينب هيچ خواهرى را نديده بودند كه رسول خون برادر باشد! زينب، كربلا را در آغوش كشيد؛ و عاشورا را بر شانه نشاند... در سلوك اسارت، همه جا را، زير پا گذاشت و به دنيا آموخت كه چگونه مى شود پاى برجا ماند و ذليل نشد!

 

"شهادت" در "اسارت" بود كه به راه افتاد، انتشار يافت و همه جائى شد!... اگر اسارت نبود دست شهادت به جائى نمى رسيد. اگر شانه هاى اسارت خواهر نبود، كوله بار شهادت برادر بر زمين مى ماند!

 

اگر "زينب" نبود ديوارهاى دنياى دين نما را، كه پس مى زد؟ كوفه را، كه بيدار مى كرد؟ شام را، كه روشن مى ساخت؟ و خواب و خيال و خميازه هاى مردم را، چه كسى مى شكست؟ اگر زينب، كربلا و عاشورا را ـ با خويش ـ به سير اسارت نمى برد، چگونه جغرافياى خاك "كربلا" مى شد و تاريخ زمين"عاشورا"؟

 

يك تن بايد باشد كه پيكر پرخون كربلا را اُفتان و خيزان، بر دوش كشد و با خويش به پشت جبهه آورد، و همه جاىْ را جبهه سازد! بوى كربلا و رنگ عاشورا را برافشاند و برانگيزد...

كسى بايد باشد كه نامردى "ابن زياد"، دنيازدگى "ابن سعد" و بى دينى "يزيد" را بگويد و برملا سازد...

 

يكى بايد باشد كه نگذارد كربلا را زنده بگور كنند

 و زينب، همان يك تن است.

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:36
فلسفه قیام عاشورا 
بیعت خواستن یزید از امام حسین

 در حادثه كربلا ما به مسائل زیادی بر می خوریم در یك جا سخن از بیعت خواستن یزید از امام حسین و امتناع امام از بیعت، در یكجا دعوت مردم كوفه از امام حسین و پذیرفتن امام ولی در جایی بدون توجه به مسئله بیعت و بدون توجه به درخواست دعوت كوفیان حضرت حسین (ع) از اوضاع حكومت انتقاد می كند. از فساد و حرام خواریها و ظلم و ستم انتقاد می كند و اینجا  امر به معروف و نهی از منكر را لازم می بیند.

البته حقیقتاً باید گفت همه این سه مورد تاثیر داشته است چون پاره ای از عكس العملهای امام بر اساس امتناع از بیعت پاره ای بر اساس دعوت مردم كوفه و پاره ای بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهای آن برهه از زمان صورت گرفته است. حال باید دید دو عامل اصلی قیام چه بوده است. و باید دید كدام عامل تاثیری به سزایی داشته است.

با کلیک بر روی ادامه مطلب کل مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:48
شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليهم السلام 
 

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليهم السلام:

سهيل سر زده گفتي مگر زسمتي من
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن

ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدوسوز رابه كف چون هلال

قاسم بن الحسين عليهما السلام به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بي‌تواني پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و مي‌فرمود:

سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن
بَيْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالْاَسيرالْمُرْتَهَن

ادامه این مطلب اینجا است.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:40
در بيان شهادت حضرت علی اکبر(ع) 

 

 شهادت جناب ابوالحسن علي بن الحسين الاكبر سلام الله عليه

مادر آنجناب ليلي بنت ابي مره بن عروه بن مسعود ثقفي است، و عروه بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام و از عظماي معروفين است و او را مثل صاحب يس و شبيه‌ترين مردم به عيسي بن مريم گفته‌اند. و علي اكبر عليه السلام جواني خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اشبه مردم بود به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله شجاعت از علي مرتضي عليه السلام داشت، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفرج از مغيره روايت كرده كه يك روز معاويه در ايام خلافت خويش گفت سزاوارتر مردم به امر خلافت كيست؟ گفتند جز تو كسي را سزاوارتر ندانيم، معاويه گفت نه چنين است بلكه سزارواتر براي خلافت علي بن الحسين عليه السلام است و جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله است، و جامع است شجاعت بني هاشم و سخاوت بني اميه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را.

ادامه این مطلب را اینجا ببینید.

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 11:25
اسارت و شهادت طفلان حضرت مسلم 

 

 اسارت و شهادت طفلان حضرت مسلم

واقعة شهادت طفلان بعد از يك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده شيخ صدوق به سند خود روايت كرده از يكي از شيوخ اهل كوفه كه گفت چون امام حسين عليه السلام به درجه رفيعة شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد آن معلون طلبيد زندانبان خود را و امر كرد او را كه اين دو طفل را در زندان كن و برايشان تنگ بگير و غذاي لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان را در تنگناي زندان بسر مي‌بردند و روزها روزه‌ مي‌داشتند، و چون شب مي‌شد دو قرص نان جوين با كوزة آبي براي ايشان پيرمرد زنداني مي‌آورد و به آن افطار مي‌كردند تا مدت يك سال حبس ايشان به طول انجاميد، پس از اين مدت طويل يكي از آن دو برادر ديگري را گفت كه اي برادر مدت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فاني و بدنهاي ما پوسيده وبالي شود پس هرگاه اين پيرمرد زندانبان بيايد حال ما را براي او نقل كن و نسبت ما را به پيغمبر صلي الله عليه و آله به او بگو تا آنكه شايد بر ما توسعه دهد پس گاهي كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اي شيخ محمد صلي الله عليه و آله را مي‌شناسي؟ گفت بلي چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است. گفت: جعفربن ابيطالب را مي‌شناسي؟ گفت بلي جعفر همان كسي است كه حق تعالي دو بال به او عطا خواهد كرد در بهشت با ملائكه طيران كند. آن طفل فرمود كه علي بن ابيطالب را مي‌شناسي؟ گفت: چگونه نشناسم او پسرعم و برادر پيغمبر من است. آنگاه فرمود اي شيخ ما از عترت پيغمبر تو مي‌باشيم، ما دو طفل مسلم بن عقيليم اينك در دست تو گرفتاريم اينقدر سختي بر ما روا مدار و پاسخ حرمت نبوي را در حق ما نگه دار، شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روي پاهاي ايشان افتاد و مي‌بوسيد و مي‌گفت جان من فداي جان شما اي عترت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله اين در زندانست گشاده بر روي شما بهر جا كه خواهيد تشريف ببريد.

پس چون تاريكي شب دنيا را فرا گرفت آن پيرمرد آن دو قرص جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت اي نور ديدگان شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد پس شب را سير كنيد و روز را پنهان شويد تا آن كه حق تعالي براي شما فرجي كرامت فرمايد. پس آن دو كودك نورس در آن تاريكي شب راه مي‌پيمودند تا گاهي به منزل پيرزني رسيدند پيرزن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگي ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدد و فرمودند اي زن ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جائي نمي‌بريم چه شود بر ما منت نهي و ما را در اين تاريكي شب در منزل خود پناه دهي چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم. پيرزن گفت اي دو نور ديدگان شما كيستيد كه من بوي عطری از شما مي‌شنوم كه پاكيزه‌تر از آن بوئي به مشامم نرسيده؟ گفتند: ما از عترت پيغمبر تو مي‌باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته‌ايم آن زن گفت اي نور ديدگان من مرا دامادي است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلا حضور داشته مي‌ترسم كه امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و شما را آسيبي رساند. گفتند شب است و تاريكيست و اميد مي‌رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد ما هم بامداد از اينجا بيرون مي‌شويم پس زن ايشان را به خانه درآورد و طعامي براي ايشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند. و موافق روايت ديگر گفتند ما را به طعام حاجتي نيست از براي ما جا نمازي حاضر كن كه قضاي فوائت خويش كنيم پس لختي نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خوابگاه خويش آرميدند.

طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اي برادر چنين اميد مي‌رود كه امشب راحت و ايمني ما باشد بيا دست به گردن هم كنيم و استشمام رايحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ بين ما جدائي افكند. پس دست به گردن هم درآوردند و بخفتند چون پاسي از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبيد. زن گفت كيست؟ آن خبيث گفت منم زن پرسيد كه اين ساعت كجا بودي گفت در باز كن كه نزديكست از خستگي هلاك شوم، پرسيد مگر ترا چه روي داده گفت دو طفل كوچگ از زندان عبيدالله فرار كرده‌اند و منادي امير ندا كرد كه هر كس يك تن از آن دو طفل بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاي او باشد و من به طمع جايزه تا به حال اراضي كوفه را مي‌گرديدم و بجز تعب و خستگي اثري از آن دو كودك نديدم. زن او را پند داد كه اي مرد اين خيال بگذر و بپرهيز از آنكه پيغمبر (ص) خصم تو باشد، نصايح آن پيرزن نه تنها در قلب آن ملعون اثر نکرد بلكه از اين كلمات برآشفت و گفت تو حمايت از آن دو طفل مي‌نمائي شايد نزد تو خبري باشد برخيز برويم نزد امير همانا امير ترا خواسته عجوزة مسكين گفت امير را با من چكار است و حال آنكه من پيرزني هستم در اين بيابان بسر مي‌برم، مرد گفت در را باز كن تا داخل شوم و في الجمله استراحتي كنم تا صبح شود به طلب كودكان برايم، پس آن زن در را باز كرد و قدري طعام و شراب براي او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن دست کشید به بستر خواب رفت يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد مثل شتر مست برآشفت و مانند گاو بانگ مي‌كرد و در تاريكي به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مي‌ماليد تا گاهي كه دست نحسش به پهلوي طفل صغير رسيد آن كودك مظلوم گفت تو كيستي؟ گفت: من صاحب منزلم شما كيستيد؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را بيدار كرد كه برخيز اي حبيب من، از آنچه مي‌ترسيديم در همان واقع شديم.

پس گفتند اي شيخ اگر ما راست گوئيم كه كيستيم در امانيم؟ گفت: بلي، گفتند در امان خدا و پيغمبر؟ گفت بلي، خدا و رسول شاهد و وكيل است براي امان گفت بلي، بعد از آنكه امان مغلظ از او گرفتند. گفتند اي شيخ ما از عترت پيغمبر تو محمد صلي الله عليه و آله مي‌باشيم كه از زندان عبيدالله فرار كرده‌ايم گفت از مرگ فرار كرده‌ايد و به گير مرگ افتاده‌ايد و حمد خداي را كه مرا بر شما ظفر داد.

پس آن ملعون بيرحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت كه آن شب را به صبح آوردند، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند غلام حسب الامر مولاي خويش ايشان را برد به نزد فرات چون مطلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مي‌باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت، آن مرد كه چنين ديد شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديده اشک از چشمشان جاري گشت و گفتند اي شيخ دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش و به قيمت ما انتفاع ببر و ما را مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد گفت چاره نيست جز آنكه شما را بكشم و سر شما را براي عبيدالله ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم، گفتند اي شيخ: قرابت و خويشي ما را با پيغمبر خدا (ص) ملاحظه نما، گفت:‌شما را با آن حضرت هيچ قرابت نيست، گفتند پس ما را زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حق ما حكم كند، گفت من بايد بريختن خون شما در نزد او تقرب جويم. گفتند پس بر صغر سن و كودكي ما رحم كن. گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده. گفتند: الحال كه چنين است، ولابد ما را مي‌كشي پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم، گفت هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حق تعالي عرض كردند:

يا حَيُّ يا قَيُّومُ يا عَلیمُ یا حَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكمينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِالْحَقّ.

آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد و آن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكند و مي‌گفت به خون برادر خويش خضاب مي‌كنم تا به اين حال رسول خدا (ص) را ملاقات كنم، آن ملعون گفت الحال ترا نيز به برادرت ملحق مي‌سازم پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاي مبارك ايشان را براي ابن زياد برد. چون به دارلاماره رسيد و سرها را نزد عبيدالله بن زياد نهاد، آن ملعون بالاي كرسي نشسته بود و قضيبي بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاي مانند قمر افتاد بي‌اختيار سه دفعه از جاي خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه واي بر تو در كجا ايشان را يافتي؟ گفت در خانه پيرزني از ما ايشان مهمان بودند، ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد گفت حق ضيافت ايشان را مراعات نكردي؟ گفت بلي مراعات ايشان نكردم، گفت وقتي كه مي‌خواستي ايشان را بكشي با تو چه گفتند؟ آن ملعون يك يك سخنان آن كودكان را براي ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نياز به درگاه الهي برداشتند و گفتند:

يا حُي ّیا قَیوّم  يا عَلُيم يا حَليمُ يا اَحْكَمَ الْحاكِمينَ اُحْكُمْ بَيْنَا وَ بَيْنَهُ بِالْحقّ.

عبيدالله گفت احكم الحاكمين حكم كرد. كيست كه برخيزد و اين فاسق را بدرك فرستد؟ مردي از اهل شام گفت اي امير اين كار را به من حوالت كن، عبيدالله گفت كه اين فاسق را ببر در همان مكاني كه اين كودكان در آنجا كشته شده‌اند گردن بزن و مگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بياور. آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده و به جانب عبيدالله كوچ مي‌داد، كودكان كوفه سر آن ملعون را هدف تير دستان خويش كرده و مي‌گفتد اين سر قاتل ذرية پيغمبر صلي الله عليه و آله است.

مؤلف گويد: كه شهادت اين دو طفل به اين كيفيت نزد من مستبعد است لكن چون شيخ صدوق كه رئيس محدثين شيعه و مروج اخبار و علوم ائمه عليهم السلام است آنرا نقل فرموده و در سند آن جمله‌اي از علماء و اجلاء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيه را ايراد نموديم. والله تعالي العالم.

برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 17:59
ماجراهای واقعی از کرامات حضرت ابوالفضل(ع) 

  

   نوجواني را سيم برق گرفته، خشك كرده است

جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:

مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا مي‌رفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف مي‌شدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده مي‌كنند نوجوان 13 - 14 ساله‌اي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.

پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف مي‌زد و مي‌گفت: آقا جان، تو مي‌داني من مي‌خواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي مي‌فرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.

 

بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد

حجه الاسلام آقاي حاج شيخ محمد معين الغربائي، فرزند آيه الله شيخ عمادالدين و نوة مرحوم آيه الله معين الغربائي خراساني، فرمودند:

تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه، از نجف اشرف پياده به كربلاي معلي رفتم و دعاي كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقايقي بعد سر وصدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد. ديدم دختر عربي را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بسته‌اند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت مي‌كند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براي شفاي اين دختر ديوانه به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بودند.

يك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفي مي‌كرد و ايراني هم بود. به من گفت: بگو اين دختر را بياورند فندق الحرمين كه من در آنجا مي‌باشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفتة دكتر ايراني را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربي گفت: لعنت به پدر كسي كه عقيده به حضرت ابوالفضل عليه السلام ندارد! بنده خجالت كشيدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقيه دعاي كميل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفته‌اند و دختر مورد عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت دختر ديوانه را شفا داده است. مردم هم ريخته‌اند و لباسهايش را پاره پاره مي‌كنند و او از عباي پدرش براي پوشيدن خويش استفاده مي‌كند.

در آن حال، دكتر ايراني را ديدم كه دو دست بر سر مي‌زند و گريه مي‌كند و مي‌گويد: بلي، غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد!

 

حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!

جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي  فرمودند:

نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهي‌گيري به كنار ساحل مي‌رود و در آنجا يكدفعه غرق مي‌شود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان مي‌بيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل مي‌آيد و عمويش از او مي‌پرسد: چگونه نجات يافتي؟  مي‌گويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضه‌ها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!

ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد

مردي كه اهل خيمه را، سيراب مي‌خواست       خود را از تاب تشنگي، بيتاب مي‌خواست

آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت            مردي كه حتي خصم را، سيراب مي‌خواست

با مشك خالي، امتحان دجله مي‌كرد               دريا تماشا كن كه از شط، آب مي‌خواست!

دشمن از او مي‌خواست تا تسليم گردد            بيعت ز درياي شرف، مرداب مي‌خواست!

عمري چو او، در خدمت خفاش بودن       اين را ، شب از خورشيد عالمتاب مي‌خواست!

در قحط آب، از دست خود هم دست مي‌شست  مردي كه باغ عشق را، شاداب مي‌خواست

ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند         طبعم به سوگ عشق، شعري ناب مي‌خواست

 

برای مشاهده بیش از ۵۰۰ ماجرای دیگر اینجا کلیک کنید.

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 13:37
ضرورت اقامه عزای امام حسین (ع) 

 

علت ترغيب ائمه به اقامه عزاي حسين (ع):

 هيچيك از تكاليف شرعي بدون حكمت نيست و منظور از عزاداري هم اين نبوده كه همدردي با حضرت زهرا(س) و پيامبر(ص) كنيم. هر اندازه گريه و زاري كنيم تسلّي خاطر آنها نيست، چرا كه آرزوي همگي آنها شهادت بوده و اينطور نيست كه آنها هم هنوز در اندوه و ماتم باشند، البته منتظر قيام حضرت ولي(عج) مي باشند تا انتقام ظلم را بگيرند. لذا اگر به آن نيت بگوئيم آنها و عقايد اسلام را كوچك شمرده ايم بلكه مقصود اين است كه كربلا به صورت يك مكتب تعليمي و ترتيبي زنده بماند و تا اين روحيه شهادت طلبي زنده است، اسلام و انسانيت زنده خواهد ماند.

مابقی مطلب را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 15:29
جانم به فدایت ابوالفضل 

آنچه باید در مورد ساقی عطشان کربلا بدانیم 

 

خاندان حضرت عباس (ع):

در چهارم شعبان سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود. چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.

اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد. عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.

ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

 

ادامه این مطلب زیبا را اینجا بخوانید

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 15:20
چشم روشنی در کربلا 

دو چيز در كربلا چشم ابا عبدالله(ع) را خيلي روشن نمود: 

1ـ تذكر ابوثمامه صائدي براي نماز كه بيان كرد آخرين نماز را در خدمتت بخوانيم و آقا

را شاد نمود و حضرت درباره او را دعا كردند. 


     2ـ فد
اكاري عجيب سعيد بن عبدالله حنفي كه سپر امام شد تا نماز ظهر با جماعت

خوانده شود.

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 15:18
احادیث حسینی 

 

۶۱ حدیث با ارزش و گرانبها از سید و سالار شهیدان تاریخ

 حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام)

 

 

. عَنْ سَلْمانٍ الفارسيِّ قال : كانَ الحسيْنُ عليه السلام

 

 عَلي فَخْذِ رسول الله (ص) وَ هُوَ يُقَبُّلُهُ و يَقولُ :‌

 

 « اَنْتَ السَّيِّدُ ابْنُ السيدِ ابو السادَهِ انْتَ الْاِمامُ ابْنُ الامام

 

 

ِ ابوُ الْائمهِ انْتَ الْحُجَّهُ ابْنُ الْحُجَّهُ ابوُ الْحُجَّجُ تِسْعَهُ مِنْ صَلْبِكَ

 

 وَ تاسْعَهُمْ قائِمَهُمْ . »

 


سلمان فارسي گويد : «‌ حسين عليه السلام بر زانوي رسول خدا (ص)

 

نشسته بود و آن حضرت او را مي بوسيد و مي فرمود : تو بزرگ و

 

بزرگزاده اي و پدر بزرگواراني تو امام و امازاده اي و پدر ائمه

 

 [ اطهار عليهم السلام]هستي تو حجت و پسر حجت هستي و پدر

 

 حجت هايي نه(۹) امام از نسل تو خواهند بود كه نهمين آنها قائم

 

ايشان [ عجل الله فرجه] است.

 

 

 

برای دیدن و فیض بردن از سخنان حضرت

 

 روی ادامه مطلب کلیک کنید. 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 13:11
عید غدیر مبارک 

 

 

اَلْحَمدُ لِلهِ الَّذِي جعلنا منَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلاية اميرِالمُومِنين.

عيد غدير خم بر تمامي عاشقان امامت  تهنيت باد .در اين روز آتش

بر ابراهيم خليل سرد و گلستان شد و موساي كليم در چنين روزي

بر ساحران چيره گشت در اين روز به يكديگر بسيار درود و تهنيت

گوييد.چرا که در نزد اهل اسمان و زمين بسيار عزيزو نيكوست

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 18:40
خصوصيات ظاهري امام عصر(عج) و نحوة برخورد ايشان با كفار  

در مورد خصوصيات اين امام بزرگوار همانند كمالات اخلاقي، زهد، و ... روايات متعددي است كه در اين نوشتار مجال پرداختن به آنها نيست.
نحوه برخورد حضرت با كفار
ترديدي نيست در اينكه حضرت اما زمان (عج) همانند جدّ بزرگوارش ابتدا با الفت و مهرباني راه تبليغ و دعوت را پيش مي گيرد و با كفار اتمام حجت مي كند و چنانچه نپذيرند و گردنكشي كنند با قاطعيت تمام با آنان برخورد مي نمايد.
امام باقر ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «هنگامي كه قائم قيام كند، بر يك يك ناصبيان ايمان را عرضه مي كند، اگر به حقيقت آنرا بپذيرند، آنان را رها مي سازد وگرنه هر كس كه ايمان را نپذيرفت، گردنش را مي زند يا از او جزيه مي گيرد ـ چنان كه امروز از اهل ذمه مي گيرند ـ و او را به روستاها و آبادي هاي دور تبعيد مي كند.»(۴)

امّا در مورد برخورد حضرت مهدي(عج) با اهل كتاب ـ كه آنها نيز كافر هستند ـ روايات متعددي است كه به يكي از آنها اشاره مي شود.
عبدالله بن كلير از امام كاظم ـ عليه السلام ـ درباره تفسير آيه «و له اسلم من في السموات و الارض طوعاً و كرهاً» هر كس كه در آسمان و زمين است چه از روي اختيار يا اجبار مطيع فرمان خداست» سؤال كرد:
امام فرمود: اين آيه درباره قائم فرود آمده است، هنگامي كه عليه يهود، نصاري صائبان، مادي گرايان و برگشتگان از اسلام و كافران در شرق و غرب كرة زمين قيام مي كند و اسلام را به آنان پيشنهاد مي كند هر كس از روي ميل پذيرفت دستور مي دهد كه نماز بخواند و زكات بدهد و بر طبق آن چه فرد مسلمان مأمور به انجام آن است رفتار نمايد و هر كس مسلمان نشود، گردنش را مي زند تا آنكه در شرق و غرب جهان يك كافر بر جاي نماند.»(۵)
بنابراين با توجه به رأي مشهور و با عنايت به روايات متعدد امام بزرگوار در آغاز راه مسالمت را پيش مي گيرند و اسلام را ارائه مي كنند و چنانچه نپذيرند با آنان برخورد قاطع خواهد شد.
البته فرضيه ديگري هست و آن اينكه اگر اهل كتاب اسلام را نپذيرند بايستي جزيه پرداخت كرده و يا تبعيد شوند كه اين فرضيه هم طرفداراني دارد.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . چشم اندازي بر حكومت حضرت مهدي، نجم الدين طبسي.
2 . فصلنامه انتظار، سال چهارم، شماره 11 و 12، مقاله آقاي آيتي، ص 360، اهل كتاب در دولت مهدي.
حديث:
امام صادق ـ عليه السلام ـ : براي ما دولتي است كه خداوند هر وقتي بخواهد آن را مي آورد، هر كسي كه دوست دارد از اصحاب قائم باشد بايد منتظر باشد.
بحارالانوار، ج 52، ص 140


[1] . غيبت نعماني،‌ص 188، و بحارالانوار، ج 52، ص 287.
[2] . ابن طاووس، الملاحم و الفتن في ظهور الغائب المنتظر، مؤسسه اعلمي بيروت.
[3] . اثبات الهدات، حرّ عاملي، ج 3، ص 440 و 520، چاپ علميه قم.
[4] . الكافي، كليني، ج 8،ص 228، بحارالانوار، ج 52، ص 375، دارالكتب الاسلاميه، تهران.
[5] . تفسير نور الثقلين، ج اول، ص 362، چاپخانه علميه، قم. عبد علي بن جمعه العروسي

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 14:23
پیام عاشورا از دیدگاه ولی امر مسلمین جهان :پیام عاشورا به ما چیست؟  
بيانات مقام معظّم رهبرى (مدّ ظلّه العالى) در نمـاز جمعه
18/2/1377 يازدهم محرم 1418
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم الحمد للّه ربِّ العالمين أحمده وأستعينه وأستغفره وأتوكّل عليه وأصلّى وأسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته في خلقه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالته, بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا ونبيّنا أبي القاسم المصطفى محمّد وعلى آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين المظلومين المعصومين سيّما أبى عبداللّه الحسين (ع) وسيّما بقية اللّه في الأرضين.
أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه.


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 14:21
در باره پیامبر اسلام (ص)بیشتر بدانیم 
با سلام

در این پست میتونید مطالبی رو در مورد سیره زندگی پیامبر

بخونید.

با کلیک روی ادامه مطلب این مطالب رو میتونید بخونید. 

تاریخچه زندگی رسول اکرم (ص)

ولادت و دوران کودکی

مسافرتها

شغلها

پیغمبر اکرم در عصر جاهلیت

دعوت از خویشاوندان

قریش و پیامبر(ص)

مردم مدینه و رسول اکرم(ص)

جلسه دارالندوه

هجرت پیامبر اکرم(ص)

غار ثور

مهاجرین

انصار

منافقین و پیامبر اکرم(ص)

تاریخچه نبرد مسلمین

غزوه احد

صلح حدیبیه

فتح مکه

برائت از مشرکین

حجهْ الوداع

لطفاً نظراتتون رو برام بزارید متشکرم

 

 

 


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 12:19
موسى كاظم (ع) و هدايت بشر حافى 
موسى كاظم (ع) و هدايت بشر حافى

 

روزى امام كاظم (ع) از كوچه‏اى در بغداد عبور مى‏كرد. به

خانه‏اى رسيد كه صداى ساز و آواز و پايكوبى از درون آن

به گوش مى‏رسيد و نشان مى‏داد كه اهل اين خانه در

ناز و نعمت و هوا و هوس و خوشگذرانى غرقند.

در اين هنگام كنيزى براى ريختن خاكروبه از خانه بيرون

آمد. امام كاظم (ع) از او پرسيد: آيا صاحب اين خانه آزاد

است يا بنده؟ كنيز پاسخ داد: آزاد است. امام (ع) فرمود:

راست گفتى، اگر بنده بود از مولاى خويش پروا مى‏كرد.

كنيز به درون خانه برگشت. بُشر (صاحب خانه) از او

پرسيد: چرا در ريختن خاكروبه تأخير داشتى؟ كنيز جريان

گفتگو با مرد غريب - امام كاظم (ع)- را براى او شرح داد.

پيام امام (ع)، بُشر را به خود آورد و او را از خواب غفلت

بيدار كرد و چنان تأثيرى در جان او نهاد كه بى‏اختيار از جا

برخاست و بدون اين كه لباس و كفش خود را بپوشد در

پى امام (ع) به راه افتاد و شتابان خود را به ايشان

رساند و از امام (ع) خواست كه آن كلمات دلنشين را

دوباره براى او بيان كند.

امام (ع) سخنانى چند درباره دورى از گناه و رها كردن

مظاهر فريبنده دنيا و دنياپرستى و نيز توجه به معنويات و

عبادات با او گفت. بيانات امام (ع)، آبى سرد بر آهن

گداخته بُشر بود، جان او را تكان داد و تغييرى در وى به

وجود آورد، به طورى كه در محضر امام (ع) اظهار

شرمندگى كرده و به دست آن حضرت توبه نمود و از آن

زمان، به سلك عارفان پيوست و دنياپرستى را رها كرد و

به بُشر «حافى» (پابرهنه) معروف شد؛ زيرا هنگامى كه

به دنبال امام (ع) دويد و به دست امام (ع) هدايت يافت،

پا برهنه بود و از آن پس تا آخر عمرش پابرهنه ماند.(1)

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 13:23
عنايت امام كاظم عليه السلام به شيعيان(علي بن يقطين) 
عنايت امام كاظم عليه السلام به شيعيان
 
(علي بن يقطين)

  

روزى هارون الرشيد مقدارى لباس از جمله جبّه زرباف

سياه رنگى را كه پادشاه روم به هارون فرستاده بود به

عنوان قدردانى به على بن يقطين(وزير هارون كه از

شيعيان امام كاظم(ع) بود) ، هديه كرد.

 

على بن يقطين تمام آن لباسها، همراه همان جبه و

مبلغى پول و خمس ‍ اموال خود را كه معمولا به حضرت

مى داد، به محضر امام كاظم فرستاد. امام عليه السلام

پول و لباسها را قبول كرد اما جبه را به وسيله آورنده

بازگرداند و نامه اى به على بن يقطين نوشت و در آن

تأكيد كرد جبه را نگهدار و آن را هرگز از دست مده ! چون

به زودى به آن نيازمند خواهى شد.

 

على بن يقطين علت برگرداندن جبه را نفهميد و به شك

افتاد در عين حال آن را محفوظ نگه داشت .

 

چند روز گذشت ، على به يكى از غلامان خدمتگزارش

خشمناك شد و او را از كار بركنار كرد. غلام متوجه بود

على بن يقطين هوادار امام كاظم است ، ضمنا از

فرستادن هديه ها نيز باخبر بود لذا پيش هارون رفت و از

او سخن چينى كرد، گفت :على بن يقطين موسى بن

جعفر را امام مى داند و هر سال خمس اموال خود را به

ايشان مى فرستد، به طورى كه جبه اى را كه خليفه

براى احترام از وى داده بود همراه خمس اموال فرستاد.

 

هارون الرشيد بسيار غضبناك شد گفت : بايد اين قضيه را

كشف كنم. اگر صحت داشته باشد على را خواهم

كشت . همان لحظه دستور داد على را بياوريد همين كه

آمد، گفت :جبه اى را كه به تو دادم چه كردى ؟

 

گفت : نزد من است آن را عطر زده ، در جعبه اى در

بسته محفوظ نگه مى دارم ، هر صبح و شام در جعبه باز

كرده به عنوان تبرك آن را مى بوسم و دوباره به جايش

مى گذارم .

 هارون گفت : هم اكنون آن را بياور!

 على گفت : هم اكنون حاضرش مى كنم ، به يكى از

غلامان خود گفت : برو كليد فلان اتاق را از كنيز كليددار

بگير اتاق را كه باز كردى فلان صندوق را بگشا! جعبه اى

را كه رويش مهر زده ام بياور! طولى نكشيد غلام جعبه

مهر شده را آورد و در مقابل هارون گذاشت . دستور داد

جعبه را باز كردند.

 

هنگامى كه هارون جبه را با آن كيفيت ديد كه عطرآگين

است خشمش ‍ فرو نشست ، به على بن يقطين گفت :

جبه را به جايش بازگردان و به سلامت برو! هرگز حرف

سخن چينان را درباره تو نخواهم پذيرفت و نيز دستور داد

به على جايزه بدهند.

سپس امر كرد به سخن چين هزار تازيانه بزنند در حدود

پانصد تازيانه زده بودند كه از دنيا رفت .

 

برگرفته از كتاب : داستانهاى بحارالانوار، اثر: محمود ناصرى


|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 13:8
چهل حدیث از حضرت امام کاظم (ع) 

 

قالَ الاِْمامُ الْكاظم(علیه السلام):

1- تعقّل و معرفت

«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلی عِبادِهِ إِلاّ لِیعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ.»:

خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوی بندگانش بر نینگیخته، مگر آن كه از طرف خدا تعقّل كنند. پس نیكوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به كار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقلترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.


2- حجّت ظاهری و باطنی

«إِنَّ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حُجَّتَینِ، حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّةُ وَ أَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ.»:

همانا برای خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشكار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشكار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانی عبارت است از عقول مردمان.


3- صبر و گوشه گیری از اهل دنیا

«أَلصَّبْرُ عَلَی الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالی إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ كانَ اللّهُ آنِسَهُ فِی الْوَحْشَةِ وَ صاحِبَهُ فِی الْوَحْدَةِ، وَ غِناهُ فِی الْعَیلَةِ وَ مُعِزَّهُ فی غَیرِ عَشیرَة.»:

صبر بر تنهایی، نشانه قوّت عقل است، هر كه از طرف خداوند تبارك و تعالی تعقّل كند از اهل دنیا و راغبین در آن كناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایی یار او، و توانگری اوست در نداری و عزّت اوست در بی تیره و تباری .
 


4- عاقلان آینده نگر

«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِی الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِیالاْخِرَةِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ وَ الاْخِرَةُ طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّی یسْتَوْفی مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَةُ فَیأْتیهِ الْمَوْتُ فَیفْسِدُ عَلَیهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:

به راستی كه عاقلان، به دنیا بی رغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا می دانند كه دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر كه آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزی خود را از آن دریافت كند، و هر كه دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه كند.
 


5- تضرّع برای عقل

«مَنْ أَرادَ الْغِنی بِلا مال وَ راحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَةَ فِی الدّینِ فَلْیتَضَّرَعْ إِلَی اللّهِ فی مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یكْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یكْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یكْفیهِ اسْتَغْنی وَ مَنْ لَمْ یقْنَعْ بِما یكْفیهِ لَمْ یدْرِكِ الْغِنی أَبَدًا.»:

هر كس بینیازی خواهد بدون دارایی، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتی دین طلبد، باید به درگاه خدا زاری كند و بخواهد كه عقلش را كامل كند، هر كه خرد ورزد، بدانچه كفایتش كند قانع باشد. و هر كه بدانچه او را بس باشد قانع شود، بینیاز گردد. و هر كه بدانچه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بینیازی نرسد.
 


6- دیدار با مؤمن برای خدا

«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیرِهِ، لِیطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَكَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَك مِنْ حینَ یخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّی یعُودَ إِلَیهِ ینادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّةِ مَنْزِلاً.»:

هر كس ـ فقط برای خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعده های الهی برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه همه ندایش كنند: هان! پاك و خوش باش و بهشت برایت پاكیزه باد كه در آن جای گرفتی.
 


7- مروّت، عقل و بهای آدمی

«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّةَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذی لایرَی الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَكُمْ لَیسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةَ، فَلا تَبیعوها بِغَیرِها.

كسی كه جوانمردی ندارد، دین ندارد; و هر كه عقل ندارد، جوانمردی ندارد. به راستی كه باارزشترین مردم كسی است كه دنیا را بری خود مقامی نداند، بدانید كه بهای تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.
 



8- حفظ آبروی مردم

«مَنْ كَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یوْمَ الْقِیمَةِ وَ مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یوْمَ الْقِیمَةِ.»:

هر كه خود را از ریختن آبروی مردم نگه دارد، خدا در روز قیامت از لغزشش می گذرد، و هر كه خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.
 


9- عوامل نزدیكی و دوری به خدا

«أَفْضَلُ ما یتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَی اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَةِ بِهِ الصَّلاةُ وَ بِرُّ الْوالِدَینِ وَ تَرْكُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:

بهترین چیزی كه به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب می جوید، بعد از شناختن او، نماز و نیكی به پدر و مادر و ترك حسد و خودبینی و نیز ترک به خود بالیدن است.
 


10- عاقل دروغ نمیگوید

«إِنَّ الْعاقِلَ لا یكْذِبُ وَ إِنْ كانَ فیهِ هَواهُ.»:

همانا كه عاقل دروغ نمی گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.
 



11- حكمت كم گویی و سكوت

«قِلَّةُ الْمَنْطِقِ حُكْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیكُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَةٌ حَسَنَةٌ وَ قِلَّةُ وِزْر، وَ خِفَّةٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:

كم گویی ، حكمت بزرگی است، بر شما باد به خموشی كه شیوه ی نیكو و سبك بار و سبب تخفیف گناه است.

 



12- هرزه گویی بی حیا

«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلی كُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یبالی ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:

همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ كم حیا كه باكی ندارد چه می گوید و یا به او چه گویند، حرام گردانیده است.
 


13- متكبّر، داخل بهشت نمیشود

«إِیاكَ وَ الْكِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یدْخُلِ الْجَنَّةَ مَنْ كانَ فی قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ كِبْر.»:

از كبر و خودخواهی بپرهیز، كه هر كسی در دلش به اندازه دانه ی كبر باشد، داخل بهشت نمی شود.

 



14- تقسیم كار در شبانه روز

«إِجْتَهِدُوا فی أَنْ یكُونَ زَمانُكُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَةً لِمُناجاةِ اللهِ، وَساعَةً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَةً لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ والثِّقاةِ الَّذینَ یعَرِّفُونَكُمْ عُیوبَكُمْ وَیخَلِّصُونَ لَكُمْ فِی الْباطِنِ، وَساعَةً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِكُمْ فی غَیرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَةِ تَقْدِروُنَ عَلَی الثَّلاثِ ساعات.»:

بكوشید كه اوقات شبانه روز شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتی برای مناجات با خدا، 2 ـ قسمتی برای تهیه معاش، 3 ـ قسمتی برای معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد كه عیب های شما را به شما میفهمانند و در دل به شما اخلاص می ورزند، 4 ـ و قسمتی را هم در آن خلوت می كنید برای درك لذّت های حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است كه بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا می شوید.

 


15- همنشینی با دیندار و عاقل خیرخواه

«مُجالَسَةُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ، وَ مُشاوَرَةُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یمْنٌ وَ بَرَكَةٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیكَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیاكَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فی ذلِكَ الْعَطَبَ.»:

همنشینی اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یمن و بركت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظری داد، مبادا مخالفت كنی كه مخالفتش هلاكت بار است.

 


16- پرهیز از اُنس زیاد با مردم

«إِیاكَ وَ مُخالَطَةَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایرِهِمْ كَهَرْبِكَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیةِ.»:

بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این كه خردمند و امانتداری در میان آنها بیابی كه [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده های شكاری.
 


17- نتیجه حبِّ دنیا

«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَةِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِی عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیهِ غَضَبًا.»:

هر كه دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده ای دانشی ندهند كه به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن كه از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.
 


18- پرهیز از طمع و تكیه بر توكّل

«إِیاكَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیكَ بِالْیأْسِ مِمّا فی أَیدِی النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیكَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّكَ وَ التَّوَكُّلِ عَلَیهِ.

از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدی از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین ببُر كه طمع، كلیدِ خواری است، طمع، عقل را می رباید و مردانگی را نابود می كند و آبرو را می آلاید و دانش را از بین می برد. بر تو باد كه به پروردگارت پناه بری و بر او توكّل كنی.
 


19- نتایج امانتداری و راستگویی

«أَداءُ الأَمانَةِ وَ الصِّدْقُ یجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَةُ وَ الْكِذْبُ یجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:

امانتداری و راستگویی، سبب جلب رزق و روزی اند، و خیانت و دروغگویی، سبب جلب فقر و دورویی.
 


20- سقوطِ برتری جوی

«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّةِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَینِ، فَطارَتْ فَأَكَلَهَا الطَّیرُ.»:

هر گاه خداوند بدی مورچه را بخواهد، به او دو بال می دهد كه پرواز كند تا پرنده ها او را بخورند.
 


21- حقگویی و باطل ستیزی

«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ كانَ فیهِ هَلاكُكَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُكَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ كانَ فیهِ نَجاتُكَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاكُكَ.»:

از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودی تو در آن باشد. زیرا كه در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا كه در واقع، نابودی تو در آن است.
 


22- تناسب بلا و ایمان

«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ كَفَّتَی الْمیزانِ كُلَّما زیدَ فی إِیمانِهِ زیدَ فی بَلائِهِ.»:

مؤمن همانند دو كفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.
 


23- كفّاره خدمت به حاكمان

«كَفّارَةُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَی الاِْخْوانِ.»:

كفّاره كارمندی سلطان، احسان به برادران دینی است.
 


24- نافله و تقرّب

«صَلاةُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَی اللّهِ لِكُلِّ مُؤْمِن... .»:

نماز نافله راه نزدیك شدن هر مؤمنی به خداوند است... .
 


25- اصلاح و گذشت

«ینادی مُناد یوْمَ القِیمَةِ: أَلا مَنْ كانَ لَهُ عَلَی اللّهِ أَجْرٌ فَلْیقُمْ، فَلا یقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَی وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَی اللّهِ.»:

ندا كننده ای در روز قیامت ندا می كند:آگاه باشید، هر كه را بر خدا مزدی است برخیزد، و برنمی خیزد، مگر كسی كه گذشت كرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.
 


26- بهترین صدقه

«عَوْنُكَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَةِ.»:

كمك كردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.

 


27- سختی ناحقّ

«یعْرِفُ شِدَّةَ الْجَوْرِ مَنْ حُكِمَ بِهِ عَلَیهِ.»:

سختی ناحقّ را آن كس شناسد كه بدان محكوم گردد.
 



28- گناهان تازه، بلاهای تازه

«كُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یكُونُوا یعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یكُونُوا یعُدُّونَ.»:

هر گاه مردم گناهان تازه كنند كه نمی كردند، خداوند بلاهایی تازه به آنها دهد كه به حساب نمی آوردند.
 



29- كلید بصیرت

«تَفَقَّهُوا فی دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ وَ السَّبَبُ إِلَی الْمَنازِلِ الرَّفیعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَةِ فِی الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَی الْعابِدِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَی الْكَواكِبِ، وَ مَنْ لَمْ یتَفَقَّهْ فی دینِهِ لَمْ یرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:

در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا كه فهم عمیقِ دین، كلید بصیرت و بینایی و كمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برتری فقیه بر عابد، مانند برتری آفتاب است بر كواكب، و كسی كه در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملی را از او نپسندد.
 


30- دنیا، بهترین وسیله

«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِكُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهی مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یثْلِمُ الْمُرُوَّةَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِكَ عَلی أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِی «لَیسَ مِنّا مَنْ تَرَكَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَكَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:

برای خود بهره ی از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردی ایجاد نكند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله بری انجام امور دین یاری جویید. زیرا كه روایت شده است: «از ما نیست كسی كه دنیایش را برای دینش ترك گوید یا دینش را برای دنیایش رها سازد.»

 


31- انتظار فَرَج

«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:

بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.
 


32- مِهرورزی با مردم

«أَلتَّوَدُّدُ إِلَی النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:

مِهرورزی و دوستی با مردم، نصف عقل است.
 


33- پرهیز از خشم

«مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یوْمِ الْقِیمَةِ.»:

هر كه خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز می دارد.
 


34- قویترین مردم

«مَنْ أَرادَ أَنْ یكُونَ أَقْوَی النّاسِ فَلْیتَوَكَّلْ عَلَی اللّهِ.»:

هر كه می خواهد كه قویترین مردم باشد بر خدا توكّل نماید.
 


35- ترقّی، نه درجا زدن

«مَنِ اسْتِوی یوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ كانَ آخِرُ یوْمَیهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یعْرِفِ الزِّیادَةَ فی نَفْسِهِ فَهُوَ فی نُقْصان، وَ مَنْ كانَ إِلَی النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاةِ.»:

كسی كه دو روزش مساوی باشد، مغبون است، و كسی كه دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و كسی كه در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و كسی كه در نقصان است مرگ برای او بهتر از زندگی است.
 


36- خیر رسانی به دیگران

«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیكَ أَنْ لا تَكْتُمَهُ شَیئًا ینْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:

همانا واجبترین حقّ برادرت بر تو آن است كه چیزی را كه سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده نداری.
 


37- پرهیز از شوخی

«إِیاكَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یذْهَبُ بِنُورِ إِیمانِكَ.»:

از شوخی [بی مورد] بپرهیز، زیرا كه شوخی، نور ایمان تو را می برد.
 


38- پند پدیده ها

«ما مِنْ شَیء تَراهُ عَیناكَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَةٌ.»:

چیزی نیست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آن كه در آن پند و اندرزی است.
 


39- رنج نادیده، نیكی را نمی فهمد

«مَنْ لَمْ یجِدْ لِلاِْساءَةِ مَضَضًا لَمْ یكُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:

كسی كه مزه رنج و سختی را نچشیده، نیكی و احسان در نزد او جایگاهی ندارد.

 


40- محاسبه اعمال

«لَیسَ مِنّا مَنْ لَمْ یحاسِبْ نَفْسَهُ فی كُلِّ یوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیهِ.»:

از ما نیست كسی كه هر روز حساب خود را نكند، پس اگر كار نیكی كرده است از خدا زیادی آن را بخواهد، و اگر در آن كار بدی كرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوی او توبه نماید.

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 12:59
گوشه اي از صفات امام كاظم عليه السلام 
گوشه اي از صفات امام كاظم عليه السلام

حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) عابدترين و زاهدترين، فقيه ترين، سخى ترين و كريمترين مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب مى گذشت نمازهاى نافله را به جا مى آورد و تا سپيده صبح به نماز خواندن ادامه مى داد و هنگامى كه وقت نماز صبح فرا مى رسيد، بعد از نماز شروع به دعا مى كرد و از ترس خدا آن چنان گريه م ىكرد كه تمام محاسن شريفش به اشك آميخته مى شد و هر گاه قرآن مى خواند مردم پيرامونش جمع مى شدند و از صداى خوش او لذّت مى بردند.

آن حضرت، صابر، صالح، امين و كاظم لقب يافته بود و به عبد صالح شناخته مى شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به كاظم مشهور گرديد.

شيخ مفيد درباره آن حضرت مي گويد : " او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود ، زياد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . اين جمله را زياد تکرار مي کرد : « اللهم انی أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب " (خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آيد راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار ).

امام موسی بن جعفر ( ع ) بسيار به سراغ فقرا مي رفت . شب ها در ظرفی پول و آرد و خرما مي ريخت و به وسايلی به فقرای مدينه مي رساند ، در حالی که آن ها نمي دانستند از ناحيه چه کسی است . هيچکس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشی قرآن مي خواند ، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل مي داد ، شنوندگان از شنيدن قرآنش مي گريستند ، مردم مدينه به او لقب " زين المجتهدين " داده بودند . مردم مدينه روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند ، شور و ولوله و غوغايی عجيب کردند . آن روزها فقرای مدينه دانستند چه کسی شب ها و روزها برای دلجويی به خانه آن ها مي آمده است .

امام‌ ( ع‌ ) با آن‌ كرم‌ و بزرگوارى‌ و بخشندگى‌ خود لباس‌ خشن‌ بر تن‌ مى‌كرد ، چنان كه‌ نقل‌ كرده‌اند : " امام‌ بسيار خشن‌ پوش‌ و روستايى‌ لباس‌ بود " و اين‌ خود نشان‌ ديگرى‌ است‌ از بلندى‌ روح‌ و صفاى‌ باطن‌ و بى‌اعتنايى‌ آن‌ امام‌ به‌ زرق‌ و برق هاى‌ گول‌ زننده‌ دنيا .

امام‌ موسى‌ كاظ‌م‌ ( ع‌ ) نسبت‌ به‌ زن‌ و فرزندان‌ و زيردستان‌ بسيار با عاطفه‌ و مهربان‌ بود . هميشه‌ در انديشه‌ فقرا و بيچارگان‌ بود ، و پنهان‌ و آشكار به‌ آنها كمك‌ مى‌كرد .

مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدينه بود كه او را مى آزرد و على(عليه السلام) را دشنام مى داد. برخى از اطرافيان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بكشيم، ولى حضرت به شدّت از اين كار نهى كرد و آنان را شديداً سرزنش فرمود. روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدينه، به كار زراعت مشغول است. حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.

آن مرد فرياد برآورد: زراعت ما را خراب مكن، ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسيد، پياده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از اين بابت زيان ديدى؟ گفت: صد دينار. فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: من از غيب خبر ندارم. امام به او فرمود: پرسيدم چه مبلغ از آن عايدت شود؟ گفت: انتظار دارم دويست دينار عايدم شود. امام به او سيصد دينار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جايش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسيد و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را ديد كه نشسته است. وقتى آن حضرت را ديد، گفت: خداوند مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. يارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو كه تا حال خلاف اين را مىگفتى. او نيز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(عليه السلام) پرداخت. امام(عليه السلام) نيز به اطرافيان خود كه قصد كشتن او را داشتند فرمود: آيا كارى كه شما مىخواستيد بكنيد بهتر بود يا كارى كه من با اين مبلغ كردم؟و بسيارى از اين گونه روايات، كه به اخلاق والا و سخاوت و شكيبايى آن حضرت بر سختيها و چشمپوشى ايشان از مال دنيا اشارت مى كند، نشانگر كمال انسانى و نهايت عفو و گذشت آن حضرت است.


|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 12:52
گوشه اي از زندگاني امام موسي كاظم سلام الله عليه 

 

به نام خدا

ابو الحسن موسى بن جعفر(ع)، امام هفتم از ائمه اثنى عشر عليهم السلام و نهمين معصوم از چهارده معصوم(ع) است . آن حضرت در ابواء(منزلى ميان مكه و مدينه) در روز يكشنبه هفتم صفر سال 128 يا 129 ه.ق. متولد شد. به جهت كثرت زهد و عبادتش معروف به العبد الصالح و به جهت حلم و فرو خوردن خشم و صبر بر مشقات و آلام زمانه مشهور به الكاظم گرديد.

كنيه آن حضرت ابو ابراهيم بوده ولى به ابو على نيز معروف بوده‏اند.مادر آن حضرت حميده كنيزى از اهل بربر(مغرب) يا از اهل اندلس(اسپانيا) بوده است و نام پدر اين بانو را «صاعد بربرى» گفته‏اند.حميده به «حميدة البربرية» و «حميدة المصفاة» نيز معروف بوده است.برادران ديگر امام از اين بانو اسحاق و محمد ديباج بوده‏اند.

امام موسى الكاظم(ع) هنوز كودك بود كه فقهاى مشهور مثل ابو حنيفه از او مسأله مى‏پرسيدند و كسب علم مى‏كردند.بعد از رحلت پدر بزرگوارش امام صادق(ع) (148 ه.ق.) در بيست سالگى به امامت رسيد و 35 سال رهبرى و ولايت شيعيان را بر عهده داشت.

قد متوسط و رنگ سبزه سير و محاسن انبوه داشت. نقش نگينش «حسبي اللّه» و به روايتى «الملك للّه وحده» بود.

در زمان حيات امام صادق(ع) كسانى از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولى كسانى مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند. پس از وفات حضرت صادق(ع)عده‏اى از اينان چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند، پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مى‏دانند و سپس پسرش را و ... به تفصيلى كه در كتب اسماعيليه مذكور است.

پس از وفات حضرت صادق(ع) بزرگترين فرزند ايشان عبد اللّه نام داشت كه بعضى او را عبد اللّه افطح مى‏دانند. اين عبد اللّه مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع)را نداشت و به قول شيخ مفيد در ارشاد متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاى امامت كرد و برخى نيز از او پيروى كردند. اما چون ضعف دعوى و دانش او را ديدند روى از او برتافتند و فقط عده قليلى از او پيروى كردند كه به فطحيه موسوم هستند.

اسحاق برادر ديگر امام موسى الكاظم(ع) به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود و امامت برادرش موسى كاظم(ع)را قبول داشت و از پدرش روايت مى‏كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است. برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردى سخى و شجاع و از زيديه جاروديه بود و در زمان مأمون در خراسان وفات يافت.

اما جلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع حضرت امام موسى كاظم(ع) به قدرى بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق(ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسيارى از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق(ع)مانند مفضل بن عمر جعفى و معاذ بن كثير و صفوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت موسى الكاظم(ع)را از امام صادق(ع)روايت كرده‏اند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

حضرتش در علم و حلم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگى ضرب المثل بود. بدان و بدانديشان را با عفو و احسان بى‏كران خويش تربيت مى‏فرمود. شب ها به طور ناشناس در كوچه‏هاى مدينه مى‏گشت و به مستمندان كمك مى‏كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه‏ها مى‏گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مى‏كرد. كيسه‏هاى موسى بن جعفر در مدينه معروف بود و اگر به كسى يك صره (كيسه) مى‏رسيد بى‏نياز مى‏گشت. مع ذلك در اتاقى كه نماز مى‏گزارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزى نبود.

مهدى خليفه عباسى امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابى كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهى نمود و به مدينه‏اش بازگرداند. گويند كه مهدى از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش خروج نكند. اين روايت نشان مى‏دهد كه امام كاظم(ع)خروج و قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمى‏دانسته است.

ايشان با آن كه از جهت كثرت عبادت و زهد به «العبد الصالح» معروف بوده‏اند به قدرى در انظار مردم مقامى والا و ارجمند داشته‏اند كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهرى نيز مى‏دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدى به حبس او فرمان داده است.

زمخشرى در ربيع الابرار آورده است كه هارون فرزند مهدى در يكى از ملاقات ها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت، وقتى اصرار زياد كرد فرمود مى‏پذيرم به شرط آنكه تمام آن ملك را با حدودى كه تعيين مى‏كنم به من واگذارى. هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه و حد چهارمش كناره دريا تا ارمينيه و خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براى ما چه چيز باقى مى‏ماند؟ امام فرمود: مى‏دانستم كه اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به ما مسترد نخواهى كرد (يعنى خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق من است). از آن روز هارون كمر به قتل موسى بن جعفر(ع)بست.

هارون در سفرش به مدينه هنگام زيارت قبر رسول اللّه(ص) در حضور سران قريش و رؤساى قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول اللّه، السلام عليك يا ابن عم، و اين را از روى فخر فروشى به ديگران گفت. امام كاظم(ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول اللّه، السلام عليك يا ابت (يعنى سلام بر تو اى پدر من). مى‏گويند رنگ هارون دگرگون شد و خشم از چهره‏اش نمودار گرديد.

درباره حبس امام موسى(ع)به دست هارون الرشيد، شيخ مفيد در ارشاد روايت مى‏كند كه علت گرفتارى و زندانى شدن امام، يحيى بن خالد بن برمك بوده است. زيرا هارون فرزند خود امين را به يكى از مقربان خود به نام جعفر بن محمد بن اشعث كه مدتى هم والى خراسان بوده است سپرده بود و يحيى بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفر بن محمد بن اشعث را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيى و برمكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قائل به امامت امام موسى(ع)، و يحيى اين معنى را به هارون اعلام مى‏داشت. سرانجام يحيى بن خالد، پسر برادر امام را به نام على بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويى كند.

مى‏گويند امام هنگام حركت على بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود و اگر ناچار مى‏خواهد برود از او سعايت نكند. على قبول نكرد و نزد يحيى رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامى مال به او مى‏دهند تا آنجا كه ملكى را توانست به سى هزار دينار بخرد.

هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعى از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در كنار قبر حضرت رسول(ص) گفت يا رسول اللّه از تو پوزش مى‏خواهم كه موسى بن جعفر را به زندان مى‏افكنم زيرا او مى‏خواهد امت تو را بر هم زند و خونشان را بريزد. آن گاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره نزد والى آن عيسى بن جعفر بن منصور فرستادند. عيسى پس از مدتى نامه‏اى به هارون نوشت و گفت كه موسى بن جعفر در زندان جز عبادت و نماز كارى ندارد يا كسى بفرست كه او را تحويل بگيرد و يا من او را آزاد خواهم كرد.

هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتى از او خواست كه امام را آزارى برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيى بن خالد برمكى سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخرالامر يحيى امام را به سندى بن شاهك سپرد و سندى آن حضرت را در زندان مسموم كرد. چون آن حضرت وفات يافت سندى جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببينند در بدن او اثر زخم يا خفگى نيست. بعد او را در باب التبن در موضعى به نام مقابر قريش دفن كردند.

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسى الكاظم(ع)سى و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هجده تن از آنها پسر بودند و على بن موسى الرضا(ع) امام هشتم افضل ايشان بود. از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسى و محمد بن موسى و ابراهيم بن موسى بودند. يكى از دختران آن حضرت فاطمه معروف به معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته‏اند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال 183 ه.ق. در 55 سالگى گفته‏اند.

امام هفتم(ع)با جمع روايات و احاديث و احكام و احياى سنن پدر گرامى و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد(ع)نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و در راه انجام وظايف الهى تا آنجا پايدارى نمود كه جان خود را فدا ساخت.

 

منابع:
- بحار الانوار، مجلسى، ج 48
- اعيان الشيعة، ج 2
- الارشاد الى حجج الله على العباد
- الكامل فى التاريخ(حوادث سال 183)
- تاريخ بغداد، ج 13
- سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج 6.

 

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 12:40
نگاهی به شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها در مقاتل 
در كتاب «عوالم العلوم» و بعضي كتب ديگر روايت شده است كه در ميان اسيران دختر كوچكي از امام حسين عليه السلام باقي مانده بود، و اسم او بنا بر قولي رقيّه، و از عمر شريفش سه سال گذشته بود، و آن حضرت او را بسيار دوست مي داشت، و آن دخترك بعد از شهادت پدر شب و روز گريه مي كرد، كه از گريه ي او دل اهل بيت مجروح مي شد و دائماً از اهل بيت سؤال مي كرد كه پدر من كجا رفت؟ و چرا از من دوري نمود؟...(1)

يكي از مصيبت هايي كه در شام براي اهل بيت عليهم السلام رخ داد، شهادت طفل عزيز، حضرت رقيّه خاتون عليها السلام بود.(2)
 

عماد الدين طبري رحمةالله از كتاب «الحاوية» نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت شهادت پدران را از كودكان پنهان مي داشتند و مي گفتند: پدرانتان به سفر رفته اند.
امام حسين عليه السلام دختري چهار ساله داشت، شبي با حالت پريشاني از خواب بيدار شد و گفت: پدرم حسين عليه السلام كجاست؟ اكنون او را ديدم!
زنان و كودكان از شنيدن اين سخن گريان شدند و شيون از ايشان برخاست.
يزيد از خواب بيدار شد و گفت: چه خبر است؟ جريان را به او خبر دادند.
آن لعين دستور داد سر پدر را براي او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.
گفت: اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست. آن كودك هراسان شد، ترسيد و فرياد بر آورد، بعد مريض شد و در همان روزها در دمشق از دنيا رفت.(3)

 

در بعضي كتب چنين نقل شده كه:دستمالي روي سر انداختند و آن طبق را جلو آن دختر نهادند. پرده از آن بر گرفت و گفت: اين سر كيست؟
گفتند: سر پدر توست. سر را از ميان طشت برداشت و به سينه گرفت و مي گفت:
«يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي خَضَبكَ بِدِمائكَ! يا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذي قَطع وَ رِيدَيْكَ! يا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي! يا أبَتاهُ، مَنْ بَقي بَعْدَك نَرْجوه؟ يا أبَتاهُ، مَنْ لِلْيتيمة حَتّي تَكْبُر»
«پدر جان، كي تو را با خونت خضاب كرد! اي پدر كه رگهاي گردنت را بريد! اي پدر، كي مرا در كودكي يتيم كرد! پدر جان، بعد از تو به كه اميد وار باشيم؟ پدرجان، اين دختر يتيم را كي نگهداري و بزرگ كند!».
و از اين سخنان با او گفت، تا اينكه لب بر دهان شريف پدر نهاد و سخت بگريست تا غش كرد و از هوش رفت. چون او را حركت دادند از دنيا رفته بود.
اهل بيت چون اين بديدند، صدا به گريه بلند كردند و داغشان تازه شد، و همه از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گريستند.
(4)
 

چون اولاد رسول و ذراري فاطمه بتول عليها سلام را در خرابه ي شام منزل دادند، آن غريبان ستمديده و آن اسيران داغديده، صبح و شام براي جوانان شهيد خود در ناله و نوحه بودند. عصرها كه مي شد آن اطفال خردسال درب خرابه صف مي كشيدند، مي ديدند كه مردم شام خرّم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهيّه كرده به خانه هاي خود مي روند.
 آن طفلان خسته مانند مرغان پر شكسته دامن عمّه را مي گرفتند كه اي عمّه، مگر ما خانه نداريم؟ مگر بابا نداريم؟
مي فرمود: چرا نور ديدگان، خانه هاي شما در مدينه، و باباي شما به سفر رفته است.
در ميان آنها دختركي بود از امام عليه السلام به نام فاطمه كه درد هجران كشيده، گرسنگي و تشنگي ها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر ديده، بر بالاي شتر برهنه راه درازي پيموده، كعب نيزه و تازيانه خورده.
پدر او را خيلي دوست مي داشت، محبّت اين دختر در دل امام عليه السلام منزل گرفته بود، هميشه در كنار پدر مي نشست و دم به دم مانند دسته گل او را مي بوسيد، و شبها هم در بغل امام عليه السلام مي خوابيد...
پيوسته احوال پدر مي پرسيد و گريه مي كرد كه «أيْنَ أبي وَ والدي وَ الْمُحامي عَنّي».
به هر نحوي كه بود زنها او را آرام مي كردند، تا آن كه از كربلا به كوفه و از كوفه به شام رسيدند. در بين راه از رنج شتر سواري به تنگ آمده بود، به خواهرش سكينه مي گفت:
«أيا أ ُختَ، قَدْ ذابَتْ مِنَ السَّيْر مُهْجَتي»
«خواهرم اين شتر بس كه مرا حركت داده دل و جگرم آب شد».
از اين ساربان بي رحم درخواست كن ساعتي شتر را نگاه دارد و يا آهسته راه ببرد كه ما مرديم، از ساربان بپرس كي به منزل مي رسيم...

 

 

در يكي از شب ها در آن منزل خرابه، شور ديدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشك مي ريخت، سر روي خاك نهاد آن قدر گريه كرد كه زمين از اشك چشمش گل شد. در اين اثنا به خواب رفت.خواب پدر ديد، از خواب بيدار شد، فَبَك وَ تَقُول: وا أَبتاهُ، واقُرَّةَ عَيناهُ، واحُسَيناهُ، چنان صيحه كشيد كه خرابه نشينان پريشان شدند...
هر چه خواستند او را آرام كنند ممكن نشد. امام زين العابدين عليه السلام پيش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سينه چسبانيد و تسلّي مي داد. آن مظلومه آرام نمي گرفت و نوحه مي كرد، آن قدر روي دامن حضرت گريه كرد
«حَتّي غُشيَ عَليهْا وَ انْقَطعَ نَفَسُها»
«تا آن كه غش كرد و نفس او قطع شد».
امام به گريه درآمد. اهل بيت به شيون آمدند«فَضجُّوا بِالْبُكاءِ و جَدَّدُوا الْأَحْزانَ وَ حَثُّوا عَلي رُؤُسِهمُ التُّرابَ، وَ لَطمُوا الْخُدودَ وَ شَقُّوا الْجُيوبَ، وَ قامَ الصِّياحُ».
آن ويرانه از ناله اسيران يك پارچه گريه شد.
دختر بيهوش افتاده بود و مخدّرات در خروش بر سر مي زدند و به سينه مي كوبيدند. خاك بر سر مي كردند گريبان مي دريدند، كه صداي ايشان در قصر به گوش يزيد رسيد.
طاهر بن عبدالله دمشقي گويد: سر يزيد روي زانوي من بود. سر پسر فاطمه هم در ميان طشت بود، همين كه شيون از خرابه بلند شد، ديدم سرپوش از طبق به كنار رفت، سر بلند شد تا نزديك بام قصر، به صوت بلند فرمود:
«أُخْتي سَكِّتي اِبْنَتي»
«خواهرم زينب، دخترم را ساكت كن».
طاهر گويد: ديدم آن سر برگشت رو به يزيد كرد و فرمود: يا يزيد، من با تو چه كرده بودم، كه مرا كشتي و عيالم را اسير كردي؟!
يزيد از اين ندا و از آن صدا سر برداشت، پرسيد: طاهر چه خبر است؟
گفتم: نمي دانم در خرابه چه اتّفاق افتاده ولي ديدم سر مبارك حسين را كه از طشت بلند شد و چنين و چنان گفت.
يزيد غلامي فرستاد كه خبري بياورد. غلام آمد و واقعه را براي يزيد نقل كرد.
آن ملعون گفت: سر پدرش را براي او ببريد تا آرام گيرد.
آن سر مطهّر را در طشت نهادند و رو به خرابه آوردند، و در حالي كه پرده بر روي آن سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، پرده را برداشتند. آن معصومه چون متوجّه سر پدر شد، «فَانْكَبَّتْ عَليهِ تقَبَّلُهُ و تَبْكي و تَضربُ علي رَأسُها و وَجْهِها حَتّي امْتَلأَ فَمُها بِالدَّم»
«خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را مي بوسيد و بر سر و صورت خود مي زد تا اينكه دهانش پر از خون شد».
(5)
 

و در «منتخب» آمده است كه او پدرش را مخاطب قرار داده مي فرمود:«يا أبَتاهُ، مَنْ ذَاالَّذي خَضبكَ بِدِمائكَ»
«پدر جان، كي صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟».
«يا أبتاهُ، منْ ذَا الَّذي قَطع و ريدَيْكَ!»
«پدر جان، چه كسي رگهاي گردنت را بريده است؟».
«يا أبتاه، منْ ذا الَّذي أيْتمني علي صغر سِنّي»
«پدر جان، كدام ظالم مرا در كودكي يتيم كرده است؟».
«يا أبتاهُ، منْ لِلْيَتيمة حتّي تَكْبُر»
«پدرجان، كي متكفّل يتيمه ات مي شود تا بزرگ شود؟».
«يا أبتاهُ، منْ للنّساءِ الحاسرات»
«پدر جان، چه كسي به فرياد اين زنان سر برهنه مي رسد؟»
«يا أبتاهُ، منْ للْأَرامِلِ المسْبيّاتِ»
«پدر جان، چه كسي دادرسي از اين زنان بيوه و اسير مي كند؟».
«يا أبتاهُ، منْ للْعيونِ الْباكياتِ»
«پدر جان، چه كسي نظر مرحمتي به سوي اين چشمهاي گريان (ما كند كه شب و روز در فراق تو گريه) مي كند؟».
«يا أبتاهُ، مَنْ لِلضّايعاتِ الْغريبات»
«پدرجان، كي متوجّه اين زنان بي صاحب، غريب خواهد شد؟»
«يا أبَتاهُ، مَنْ لَلشُّعورِ الْمَنْشورات»
«پدرجان، كي از براي اين موهاي پريشان خواهد بود؟».
«يا أبتاهُ، منْ بَعْدكَ واخَيْبَتاهُ»
«پدر جان، بعد از تو داد از نا اميدي!».
«يا أبتاهُ، منْ بَعدكَ وا غُرْبَتاهُ»
«پدر جان، بعد ا زتو داد از غريبي و بي كسي!».
«يا أبتاهُ، لَيْتني كُنت لَك الْفِداء»
«پدر جان، كاش من فداي تو مي شدم».
«يا أبتاهُ، لَيْتني كَنت قَبل هذا الْيَومِ عمياءَ»
«پدر جان، كاش من پيش از اين روز كور شده بودم، و تو را به اين حال نمي ديدم».
«يا أبتاهُ، لَيْتني وُسدتُ الثَّري و لا أري شَيبكَ مُخضَّباً بِالدّماء»
«پدر جان، كاش مرا در زير خاك پنهان كرده بودند و نمي ديدم كه محاسن مباركت به خون خضاب شده باشد».
آن معصومه نوحه مي كرد و اشك مي ريخت تا آن كه نَفَس او به شماره افتاد و گريه راه گلويش را گرفت، مثل مرغ سركنده، گاهي سر را به طرف راست مي نهاد و مي بوسيد و بر سر مي زد، و زماني به چپ مي گذارد و مي بوسيد...
پس آن نازدانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طويلي از سخن افتاد گريست
«فَناديِ الرَّأسُ بِنْتَهُ، إليَّ إليَّ، هَلُمّي فَأنا لَك بِالانْتظار. فغُشيَ عليها غشْوةً لمْ تُفقْ بعدها، فحرَّ كوها فَإذا هيَ قدْ فارقتْ روحها الدُّنيا...»
«آن رأس شريف دختر را صدا كرد كه به سوي من بيا، من منتظرت هستم، او غش كرد و ديگر به هوش نيامد، چون او را حركت دادند متوجّه شدند كه روح شريفش از بدن مفارقت كرده و به خدمت پدر شتافته است».(6)

راوي گويد: وقتي كه خواستند نعش آن يتيم را از خاك خرابه بردارند علمهاي سياه بر پا كرده بودند و مردان و زنان شامي همه جمع شده گريه و ناله مي كردند و سنگ بر سر و سينه مي زدند. او را غسل دادند و كفن نمودند(7) و بر او نماز گزاردند و دفن نمودند، كه الان قبر او معلوم و مشهور است.(8)
 

زن غسّاله با تخته و آب و چراغ وارد شده، پيراهن از تن طفل بيرون آورد، همين كه ديد بدن نازنين او سياه و مجروح است، با دو دست بر سر خود زد!
گفتند: چرا خود را مي زني؟ گفت: مادر اين طفل (يا بزرگ اسيران) كيست؟ تا بگويد اين بچّه به چه مرضي از دنيا رفته است؟ چرا بدنش كبود است؟
بانوان با چشم اشكبار گفتند: او مرضي نداشت، اينها جاي كعب نيزه و تازيانه است.(9) 
 

آية الله اثني عشري فرمودند: از آقاي حاج حسن آقا شيرازي شنيدم كه ايشان از مرحوم آية الله سيّد محسن نقل مي كرد كه:
در زمان آية الله سيّد محسن جبل عاملي، نزديك بود قبر رقيه خاتون را آب بگيرد، و اوضاع دگرگون شود، چون نهري نزديك آن بود. گفتند: بدن را از اينجا به جاي ديگر منتقل كنيد، چون ما نمي توانيم نهر را برگردانيم.
به آية الله سيّد محسن گفتند: تو اين كار را بكن.
سيّد گفت: اگر امكان نداشته باشد ما اين كار را مي كنيم. قبر را نبش مي كنيم و بدن را بيرون مي آوريم.
سيّد تصميم به نبش قبر گرفت. غسل كرد و لباس سفيد پوشيد و دستور نبش قبر داد. خاك را كه برداشتند و به خشت لحد رسيدند، گفت: صبر كنيد لحد را خودم بر دارم. سيّد در قبر رفت، همين كه خشت بالاي سر را برداشت ديدند سيّد افتاد. زير بغلش را گرفتند، هي مي گفت: اي  واي بر من، واي بر من.
به ما گفته بودند يزيد زن غسّاله و كفن فرستاده، ولي فهميدم دروغ بوده، چون دختر با پيراهن خودش دفن شده، بدن معطّر مثل گل.
من بدن را منتقل نمي كنم، مي ترسم بدن را منتقل كنم، ديگر به عنوان رقيّه بنت الحسين شناخته نشود، و من نمي توانم جواب را بدهم. هر چه مخارج نهر است مي دهم نهر را بر گردانيد.


در كتاب «وقايع الشهور و الأيّام» مرحوم آية الله بيرجندي آمده است كه دختر كوچك امام حسين عليه السلام روز پنجم ماه صفر سال 61 وفات كرد. چنانكه همين مطلب در كتاب «رياض القدس» نيز نقل شده است.


قبلاً از اين مخدّره در مواردي ذكري به ميان آمد مثل هنگام وداع حضرت امام حسين عليه السلام كه فرمودند: «يا سَكينةُ و يا رقيَّةُ...» كه دختر خود رقيّه را هم مخاطب قرار دادند.


و در قصيده ي شيوا و سوزناك سيف بن عَميره (صحابي بزرگ امام صادق و امام كاظم عليهما السلام ) نيز در دو جا از اين نازدانه سخن به ميان آمده: 

وَ رقيّة رَقَّ الْحسودَ لِضعْفِها               وَ غَدا ليَعْذِرَها الَّذي لَمْ يعْذَر

لَمْ أَنْسها و سكينة و رقيَّة                  يَبْكينهُ بِتَحسُّرٍ و تَزفُّرٍ(10)


از حميد بن مسلم نقل شده كه چون حضرت علي اصغر شهيد شد... دختراني از خيمه بيرون دويدند، و خود را بر روي نعش آن طفل شهيد انداختند... و آن دختران فاطمه و سكينه و رقيّه بودند.(11)
 

چون امام حسين عليه السلام مانع شدند از اينكه امام سجّاد عليه السلام به ميدان برود، فرمودند: فرزندم، تو پاكترين فرزندان من و افضل عترتم مي باشي، و جانشين من بر زنان و كودكانم هستي... آنگاه با صداي بلند فرمود: اي زينب، و اي اُمّ كلثوم، و اي سكينه و اي رقيّه و اي فاطمه، سخن مرا بشنويد، بدانيد اين پسرم خليفه و جانشين من بر شماست، او امام و پيشوا است كه اطاعتش بر شما واجب است.(12)

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 20:58
روشنگری در شام 
جناب سید ابن طاوس در کتاب مقتل خود به نام « اللهوف علی قتلی الطفوف » آورده است: هنگامیکه کاروان اسیران را به درب مسجد شام آوردند، یک پیرمرد شامی به نزدیک زنان و اهل بیت حضرت سیدالشهداء علیه السلام آمد و گفت: خدا را سپاس می گویم که شما را کشت و نابود کرد!! و یزید را بر شما مسلط ساخت! و شهرها را از مردان شما رهایی بخشید!! (در همین قسمت در امالی شیخ صدوق آمده است که پیرمردی از شیوخ اهل شام جلو آمد و گفت: حمد خدای را که شما را کشت و هلاک کرد و شاخ فتنه را قطع نمود و بعد هر چه توانست ناسزا گفت پس چون کلامش تمام شد علی بن الحسین علیه السلام به او گفت: )

حضرت علی بن الحسین علیه السلام به او فرمود: ای پیرمرد! آیا قرآن خوانده ای؟ گفت: آری.
فرمود: آیا این آیه را خوانده ای «قل لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی » (آیه 33 از سوره شوری )
پیرمرد گفت: آری تلاوت کرده ام.

امام سجاد علیه السلام فرمود: ای پیرمرد! آیا این آیه را قرائت کرده ای «واعلمو انما غنمتم من شی فان لله خُمسه و للرسول ولذی القری؛ سوره انفال، آیه 41 »
گفت: آری علی بن الحسین علیه السلام فرمود: قربی ما هستیم، ای پیرمرد! آیا این آیه را قرائت کرده ای؟ « انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا »

آن پیرمرد گفت: آری علی بن الحسین علیه السلام فرمود، ای پیرمرد! ما اهل بیتی هستیم که به آیه طهارت اختصاص داده شدیم!
راوی می گوید: آن پیرمرد ساکت ماند و از آن سخن که گفته بود پشیمان شد، آنگاه روی به علی بن الحسین علیه السلام کرد و گفت: تو را به خدا سوگند، شما همان خاندان هستید؟!

علی بن الحسین علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، بدون شک ما اهل بیت عصمت و طهارت هستیم و به حق جدّمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ما همان خاندانیم، در این هنگام آن پیر مرد گریست و امامه اش را از سر گرفته و به زمین زد و سر به سوی آسمان برداشت و گفت: خدایا! من از دشمنان آل محمد خواه (اِنسیان باشند و یا از جنیان) به درگاه تو بیزاری می جویم.

سپس به حضرت عرض کرد: آیا برای من  توبه ای هست؟ علی بن الحسین علیه السلام فرمود: آری، اگر توبه کنی خدا بر تو می بخشاید و تو با ما خواهی بود.
آن پیرمرد گفت: من از آنچه گفتم توبه می کنم. بعد که خبر این برخورد پیرمرد به یزید رسید دستور داد تا او را بکشند و کشته شد، از این روایت اولاً شیوه برخورد حضرت سجاد -علیه السلام- با یکی از دشمنان ناآگاه خاندان اهل بیت روشن می شود که با چه اسلوب سریعی از راه قرآن او را هدایت کردند و ثانیاً تأثیر و نفوذ کلمه ایشان قابل توجه می باشد.

منابع:

  • بحارالانوار، ج 45،‌ ص 129 و 155

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 14:52
حرکت اسرای کربلا از کوفه به سوی شام  
پس از رسیدن نامه‌ی یزید مبنی بر اینکه سر مبارک سید الشهدا علیه السلام و کسانی که با او کشته شده‌اند و آنچه از آنها غارت شده و اهل و عیال او را نزد او بفرستند، عبیدالله بن زیاد دستور داد اسیران کربلا آماده شوند و امر کرد امام سجاد علیه السلام را با زنجیر ببندند. سربازان نیز دست‌های او را به گردنش زنجیر کردند و سپس او و سایر اسرا را در پشت سرهای شهدا روانه کردند. مخفّر بن تعلبه عایزی و شمر بن ذی الجوشن همراه‌شان به راه افتادند و رفتند تا به گروهی که سر حضرت امام حسین علیه السلام نزدشان بود، و سپس به شام رسیدند. امام سجاد علیه السلام در طول راه به حمد خدا و تلاوت قرآن و استغفار مشغول بود و حتی یک کلمه با سربازان عبیدالله سخن نگفت تا کاروان به شام رسید.
حضرت صادق علیه السلام از پدرش از امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده است که فرمود:« مرا بر شتری لنگ سوار کردند، بدون روپوشی و جهازی، و سر سید الشهداء علیه السلام بر نیزه‌ی بلندی بود و زنان بر اشتران پالان دار پشت سر من بودند و جماعتی که ظلم و ستم را از حد گذرانده بودند، با نیزه‌ها در جلو و عقب و اطراف ما بودند. هر گاه یکی از ما می‌گریست، سرش را به نیزه می‌کوبیدند تا آنگاه که وارد دمشق شدیم و کسی فریاد زد:« ای اهل شام، اینها اسیران اهل بیت ملعون هستند.»

مورخّین مسیر طی‌شده بین کوفه و شام را در تواریخ آورده‌اند و به وقایع متعددی در طول راه اشاره کرده‌اند که بخشی از آن را می‌توانید در وقایع مربوط به امام سجاد علیه السلام در مسیر کوفه و شام بخوانید.

منابع:

  • بحارالانوار، ج 45، ص 124 و 130 و 154
  • منتهی الامال، جلد اول، ‌ص 304

|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 14:48
امام سجاد علیه السلام از کوفه تا شام  
اطلاع دقیقی از وقایعی که در طول مسیر طولانی کوفه تا شام برای حضرت سجاد علیه السلام اتفاق افتاده است، در دست نیست ولی به بعضی از آنها اشاره می‌شود:

1-در یکی از توقفگاه‌ها که آب قافله تمام شد و راه را هم گم کرده بودند، امام سجاد علیه السلام از شدت بیماری و تشنگی نزدیک بود جان بدهد. حضرت زینب سلام الله علیها او را زیر سایه شتری نشاند و همچنان که بادش می‌زد، می‌گفت:« ای برادرزاده، برای من دشوار است که تو را در این حال ببینم.»

2-در شهر عقلان، جوانی بازرگان به نام زریر خزاعی وقتی شهر را مزیّن دید و مردم را شادمان، شرح حال اسرا را پرسید و پس از اطلاع از هویت آنان، به سراغ کاروان رفت. با مشاهده امام سجاد علیه السلام به گریه افتاد. حضرت سجاد علیه السلام از او خواست به سربازانی که سر مقدس حضرت امام حسین علیه السلام را بر نیزه حمل می‌کردند، بگوید جلوتر بروند تا مردم به آن نگاه کنند و چشم از زنان اهل بیت بردارند.
زریر 50 دینار به سربازان داد و خواسته امام را برآورده کرد، سپس برگشت و پرسید:« اگر حاجت دیگری دارید بفرمایید تا انجام دهم.»
امام فرمود:« زنان لباس و پوشش می‌خواهند.» زریر بلافاصله جامه‌های فراوانی برای زنها فراهم کرد. سربازان خبردار شدند و او را آن قدر زدند تا از هوش رفت.

3-در شهری به نام حراّن، یک مرد یهودی به نام یحیی با مشاهده تلاوت آیات قرآن توسط سر مبارک سید الشهداء علیه السلام متعجب و متنبه شد و جامه‌ای از خز را به حضرت سجاد علیه السلام هدیه داد.

4-امام زین العابدین علیه السلام در شهرهای سیبور، بعلیک و حلب با دیدن بی‌احترامی مردم به اسرا و شادمانی آنان اشعاری با این مضمون خواند:
«آل رسول برشتران بی‌جهاز سوار شوند و آل مروان بر مرکب‌های آراسته.
این همان زمان است که شگفتی‌هایش از نظر بزرگان پایان‌پذیر نیست و مصائبش نامشخص است.
ای کاش می‌دانستم مشغله‌های زمان تا به کجا ما را به دنبال خود می‌کشاند. ما را بر شتران عریان و بی‌جهاز در هر شهر و دیاری می‌گردانند و کسانی از آنان که مهار شتران را در دست گرفته‌اند حمایت می‌کنند.
گویا ما در میان آنها چون اسیران رومیانیم و آنچه پیامبر فرموده نادرست بوده! وای بر شما که به رسول خدا کفر ورزیدید. شما به گم‌کرده‌ای می‌مانید که راه‌ها را نمی‌شناسد.
من فرزند امام هستم. چه شده است که حق من بین این گروه کفّار ضایع شده است.»

 

منابع:

  • بحارالانوار،ج 45،ص 127
  • وقایع الایام خیابانی، تتمه مرحوم، صفحه 291، و والرمعه المساکیه
  • معالی السبطین، جلد 2، صفحه 128
  • منتهی الامال، جلد اول، صفحه 305
  • الدمعه المساکیه جلد 5، صفحه 67
  • بحارالانوار، جلد 45، صفحه 127


|+|
نوشته شده توسط مقداد دولت آبادی فراهانی در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 14:45