سفر
خون
نـيـمـه شـب ، كـه امـام هـمـراه (نـافـع بـن هلال ) وضع ميدان نبرد را بررسى مى كند، جايگاه شهادتش را بهدقـّت ، پـيـشـگـويى و معيّن كرده ، و دست او را فشرده ، مى گويد:(ايـن ، هـمـانـجـاسـت ، ايـن هـمـانجاست ، به خدا قسم وعده اى تخلّفناپذير است ...)
سپس از (نافع ) مى پرسد:
(نمى آيى در اين تاريكى شب از اينجا بروى و جان خود را به دربرى ؟...)
نافع به پاى امام مى افتد و مى گريد و با هيجان مى گويد:
(تا قطعه قطعه نشده باشم ، دست از تو برنخواهم داشت ).
اضطرابى بر خيمه هاى امام ، حاكم است .
و... شبِ عـاشـوراست .
در سايه پيام امامت
روز عـاشـورا، حـسـين (ع ) سوار بر مركب خويش شده در ميدان ، بهسوى اردوى (عمرسعد) مى رود.
هـيـبـت و شـكـل و شـمـايـلى دارد، هـمـچـون جـدّشرسول الله .
در بـرابـر دشمن قرار مى گيرد، با صدايى رسا و بلند - آنسانكـه بيشتر آنان بشنوند - خطابه اى تاريخى و پرمحتوا ايراد مىكند، كه از جمله فرازهاى آن سخن بلند، چنين است :
(...مردم !
سـخـنـم را بـشـنـويد و در كشتنم مشتابيد تا شما را موعظه كنم بهآنچه حق شما بر گردن من است .
اگـر عـذرم را از آمـدن قـبـول كرده و سخنم را تصديق كرديد و بهانـصـاف رفتار نموديد، به سعادت خواهيد رسيد و گر نه ... بىانـدوه و مـهلت رفتار نماييد... همانا ولىّ من خدايى است كه قرآن رافرستاده و او پشتيبان صالحان است ...)
اينجا صداى شيون زنها بلند مى شود. امام عباس را مى فرستد تاآنـان را ساكت و آرام كند. سپس ، امام ، پس از حمد و ثناى خدا و درودبـر پـيـامـبران و فرشتگان و سخنانى پيرامون خلقت دنيا و مغرورشدن عدّه اى به آن ، از جمله مى فرمايد:
(پروردگار ما، خوب پروردگارى است .
ولى شـمـا، بـد بندگانى هستيد. به طاعت اقرار كرده و به محمد9ايمان آورديد، ولى به سوى اهل بيت و خاندانش و فرزندانش ، هجومآورده قصد كشتن آنان را داريد.
شـيـطان بر شما چيره شده و ياد خدا را از دلهاتان برده است . واىبر شما و بر خواسته شما...
(انا للّه و انا اليه راجعون )
(... اى مردم !
(به نسب من بنگريد... كه من كيستم ؟
آنـگـاه بـه نـفس خود برگشته و آن را نكوهش كنيد. بنگريد كه آيابر شما رواست كشتن و هتك حرمت من ؟
آيا من پسر دختر پيامبرتان نيستم ؟
آيا من پسر وصىّ پيامبر و پسر عموزاده او نيستم ؟...
آيا (حمزه سيد الشهدا) عموى پدر من نيست ؟
آيا (جعفر طيار) عموى من نيست ؟
آيا سخن پيامبر درباره من و برادرم را نشنيده ايد كه فرموده است :اين دو، سرور جوانان بهشتند؟
سخن من دروغ نيست
از جابر بن عبدالله انصارى و ابو سعيد خدرى بپرسيد،
از زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد،
آيا اينها كافى نيست كه از ريختن خون من دست نگهداريد؟...
آيا در اين شك داريد كه من پسر دختر پيامبرتان هستم ؟
به خدا سوگند، بين مشرق و مغرب ، جز من پسر پيغمبرى نيست !...
آيا به قصاص كدام خون يا كدام مال و جراحت ، مرا مى كشيد؟اء...)
زمين زير پايشان مى لرزد.
سخنان امام بر ايشان غير قابل انكار است . امّا...
آنگاه امام ، يكايك فرماندهان و افسران سپاه دشمن را، با نام ، صدامى كند و مى فرمايد:
(آيا برايم نامه ننوشتيد كه ميوه ها رسيده ... و زمينه مناسب است ولشكرى مجهّز برايت آماده است ؟...)
به دروغ ، و از روى بى حيايى مى گويند:
(ما ننوشته ايم ).
گـفت وگوى هايى ميان امام و بعضى انجام مى گيرد و با گستاخىتمام ، از امام مى خواهند كه تسليم شود و گردن به امر حكومت نهدتا آسيب و گزندى به حضرت نرسد.
امام ، در پاسخ ، با اشاره به حيله گريها و پيمان ، شكنيهاى آنانو يـاد از رفـتـار نـاجـوانـمـردانـه اى كـه بـا (مـسـلم بـنعقيل ) داشتند، مى فرمايد:
(...نـه بـه خدا، من هرگز، از روى ذلّت دست به آنان نخواهم داد وهـمـچـون بردگان فرار نخواهم كرد... من به خداى خود و شما پناهمى برم از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد...)
آنـگـاه كـلماتى ميان بعضى از ياران امام حـسـيـن و سران جبهه دشمن ،ردّ و بـدل مـى شـود و پـس از مـدّتـى ، بـازهـم ، امام ، دلسوزانه ودردمندانه به سخن آمده خطاب به آنان چنين مى فرمايد:
(...نـابـود بـاد جـمـعتان ، كه ما را به هنگام سرگردانى تان بهفرياد رسى خوانديد و ما شتابان به دادخواهى شما آمديم و اكنون، هـمـان شـمـشـيـرى را كـه به دستتان داديم ، به روى ما كشيديد وآتشى را كه ما به جان دشمنانمان افروختيم ، بر ما افكنديد...
آلت دست دشمن شديد تا بر سر دوست بكوبيد... دشمنانى كه نهعدالتى براى شما گستردند و نه آرمانى از شما برآوردند و ما رارهـا كـرديـد و هـمـچـون ملخ دريايى براى جنگ ، هجوم آورديد و چونپروانه گرد آمديد.
مرگ و نابودى بر شما باد! اى كنيزپرستان و از حزب راندگانو قرآن دورافكنان و حقپوشان و هواخواهان گناه و پُفهاى شيطان وقانون شكنان ... شما ميوه درختِ پيمان شكنى پدرانتان هستيد.
ناپاك ناپاكزاده (ابن زياد) مرا ميان دو چيز قرار داده : يكى شمشيرو شـهادت و ديگرى زندگى مذلت بار... امّا ما هرگز تن به ذلّتنمى دهيم .
ذلت از مـا بـه دور است و خدا و پيامبر و پاكزادان و آزادمردان ، اينرا بـر مـا روا نـمى شمرند ما هرگز اطاعت از ناكسان را بر (مرگشرافتمندانه ) ترجيح نمى دهيم ...)
آنـگـاه دسـت بـه سوى آسمان بلند كرده ، و آنان را نفرين مى كند،چرا كه آنان ،ائمه را تكذيب كردند و خوار شمردند. آيا اين مصيبت ،جانگدازتر نيست ؟!
آيا سوزناك تر از زخم شمشير و ضربت نيزه ، زخم زبان دشمن وجهالت و تيره روزى و گمراهى و ضلالت مردم نيست ؟!
چرا... چرا...
راستى كه حـسـيـن عزيز، چه دردهايى داشته است ...
خطابه قاطع و استوار و دردمندانه امام ، انفجارى از اندوه درونى وافسوس متراكم اوست ، نسبت به سرنوشت اسلام و وضع مسلمين .
ولى ... حـسـيـن (ع ) كشته مى شود، تا اسلام زنده شود.
(حرّ)، وجدانى كه بيدار مى شود
امواج حقيقت ، وقتى پخش مى شود، جانهاى آماده و انديشه هاى مستعد ودلهاى لايق ، آن را مى گيرد.
جـهـان ، سـراسـر امـواج حـق است ، ولى گيرنده بايد قوى و سالمباشد.
سـخـنـان امام (كه در قسمت پيش نقل شد) وجدان خفته (حرّ) را بيدارمى كند و زمينه (حريّت ) او را فراهم مى سازد.
طوفانى از بيدارى ، درياى دلش را به موج مى نشاند...
- آيا به حـسـيـن ، بپيوندم و زندگى و موقعيّت و منصب خويش را فداكـنم ؟! من كه فرمانده مقرّب سلطه حاكمم ،... من كه مورد اعتماد آنانو امير لشكرم ...
يـا اينكه با امام ، بجنگم ؟... بى شك ، عذاب هميشگى در اين نهفتهاست . جبهه حـسـيـن حق و عدل و داد و جهاد و جاودانگى است .
جنگ نزديك است .
اگر بماند، بى شك بايد در صف قاتلان امام قرار گرفته ، دستبـه خـون پـاكـان بـيـالايد، حرّ، در آستانه اين (تولّد مجدّد) و درانديشه انتخاب راهى است كه مى بايست تنها بپيمايد.
(انتخاب )،... اين دشوارترين لحظه اى كه بر انسان مى گذرد.
منبع این پست(مجله الکترونیکی سیدالشهدا شماره 47)

